حفظ شعر
ایشون آقای بیگی هستند دانش آموز کلاس 8/3 دبیرستان علامه طباطبایی و تشریف آوردند مثل بقیه دانش آموزان حفظ شعر خودشون رو بخونند. بین شعر خوندن ایشون ناخودآگاه بقیه کلاس هم با ایشون همراهی می کنند و من هم آخرهای شعر همراه کلاس می شم. شعر ای ایران از استاد حسین گل گلاب است.
ایشون آقای سواران هستند و شعر زیبای آقای برقعی رو در وصف امیرمومنان علی(ع) خوانده اند
مولاي ما نمونه ديگر نداشته است / اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر ميکنم / اين خانه بيدليل ترک بر نداشته است
ديديم در غدير که دنيا به جز علي / آيينهاي براي پيامبر نداشته است
سوگند ميخوريم که نبي شهر علم بود / شهري که جز علي در ديگر نداشته است
طوري ز چارچوب در قلعه کنده است / انگار قلعه هيچ زمان در نداشته است
يا غير لافتي صفتي در خورش نبود / يا جبرئيل واژه بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گم شده است / هر کس که ختم ناد علي بر نداشته است
اين شعر استعاره ندارد براي او / تقصير من که نيست برابر نداشته است
این دو بزرگوار هم شعرخوانی زیبایی انجام دادند.
سهراب سپهری ( اهل کاشانم ) و
استاد بزرگوار شفیعی کدکنی ( دیباچه ) و چقدر روان خواندند![]()
اهل كاشانم.
روزگارم بد نیست.
تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .
و خدایی كه در این نزدیكی است :
لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
من مسلمانم .
قبله ام یك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده ی من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم،
پی « قد قامت » موج . ( سهراب )
دیباچه
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشکسال چه ترسی؟ _که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرفتر از خواب،
زلالتر از آب.
تو خامشی، که بخواند؟
تو می روی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این کریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده، از سیم خاردار گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاریست.
هزار آینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.
زمین تهی ست ز رندان؛
همین توئی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.» ( استاد شفیعی کدکنی )