ادبیات رویکرد تربیتی ( کلاس شیشه ای ) | نمونه انشا

ادبیات رویکرد تربیتی ( کلاس شیشه ای )

بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی        تا بوکه تو چون سرو خرامان بدرآیی     

منتظران بهار فصل شکفتن رسید

Image result for ‫گل بهاری‬‎

 

┄┄┅┅🍃✿❀💜❀🍃✿┅┅┄


خداوندا......!
مرا متبرک کن
تا هر روز در راه رسیدن
به "تو" گام بردارم

با تحسین وحیرت
زیبایی را بجویم که همانا
سرشت "تو" ست....

خدایا.......!
مرا برکت آن بخش که
هر روز وظیفه خویش را به
انجام رسانم....

به خواهران برادرانم یاری رسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی دوش کشند...

و هر روز نیایش کنم
در آفتاب و باران بادا که
خواست " تو" تحقق پذیرد...

پروردگارا....!
بر من بتاب ,,,,!
" تو" خورشید زندگی من هستی,,
بر من بتاب تا " تو" را
در روشنایی محراب قلبم نظاره کنم........

بارالها.....!
دعاها یمان را استجابت بفرما.....
به دوستانم سلامتی عنایت بفرما.......

 

خدایا....!
در این روز کارهای مرا از دشواری به آسانی بگردان و معذرت خواهی مرا بپذیر بار گناهان را از دوش من فرو ریز و مرا در این روز به کارهای شایسته هدایت بفرما و نیازمندی ها و آرزوهایم را بر آورده کن...


ای دانای به آنچه در سینه ام جاریست و ای روشنی بخش دلهای شکسته....
آمین یا رب العالمین....

سلام...
صبح اولین روز فروردین ماهتان بخير...
فرا رسیدن عید باستانی نوروز بر شما مبارک
ایام تعطیلات نوروزی خوبی را در کنار جمع خانواده خوبتان داشته باشید...

 

🏴

سالروز شهادت دهمین اختر آسمان ولایت و امامت امام هادی ( علیه السلام ) را به محضر مولایمان امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و شما عزیزان تسلیت عرض می نمایم.

🏴

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین ۱۳۹۷ساعت 7:27  توسط ملاحسنی  | 

مهارت سنجش و مقایسه در کتاب نگارش کلاس هشتم

یکی از روش های انشانویسی روش سنجش و مقایسه است. در این روش به مقایسه دو موضوع می پردازیم. در زیر نمونه ای از انشانویسی با روش مقایسه ای می آید : بخوانید نویسنده زیبا نوشته است.


موضوع:سنجش و مقایسه رفتگر و آفتاب

"رفتگر و مهر تابان "

آفتاب واژه ای پنج حرفی است، رفتگر هم پنج حرف دارد. این بدان معناست که سفره ی دل رفتگران به اندازه وسعت خورشید گسترده است.

خورشید همچون مادری است که هر صبح چشمانش را باز می کند و آهسته آهسته از سمت مشرق با جامه ای زرد و نارنجی می آید تا گیسوان طلائیش را به رخ همگان بکشد.
خورشید همان مادری است که با وجودش خانه ها گرم هستند، اگر باشد زندگی جریان دارد. زندگی با وجود خورشید معنا پیدا می کند.

رفتگر همچون پدر سخت کوشی است که همزمان با خورشید بر می خیزد؛جامه ای نارنجی به تن می کند و جارویی زرد در دست می گیرد . کمر همت را می بندد و از خانه بیرون می زند، تا زمین را از آلودگی ها بزداید. درست همانند پدری که دوست ندارد گزندی کاشانه اش را مورد خطر قرار بدهد.

هر زباله که در زمین ریخته می شود تیزی ای می شود ، در دل این مهر تابان فرو می رود و قلبش از ان تیزی از درد آتش می گیرد. هر چه زباله بیشتر باشد آتش بیشتر زبانه می کشد و دودش بیشتر در چشم زمین فرو می رود.

خورشید دست برگ ها را از دست درختان جدا می کند و میان آنها فاصله را متولد می کند. برگ ها در آغوش باد گاهواره وار تکان های ریزی می خورند و سر انجام در بستر زمین به خواب فرو می روند.
اما رفتگران برگ ها را بیدار می کنند.
آنها را با جاروهایشان وادار می کنند تا در گوشه ای جمع شوند. در این بین گاهی دست یکی از برگ ها می شکند، گاهی پای دیگری از جای در می آید...

ما دستمان به خورشید نمی رسد. با او مایل ها و فرسنگ ها فاصله داریم. نمی توانیم او را در آغوش بگیریم. اما با رفتگران تنها، چند متر فاصله داریم. کافی است دستانمان را از هم بگشاییم، بر روی چشمانمان گرد مهربانی بپاشیم،ما می توانیم با رفتگران مهربان تر باشیم.

افزایش سن خورشید را می توان از بیشتر و بیشتر گرم شدن آن تشخیص داد. اما این پر حرارت شدن روزی به پایان می رسد. روزی چشمان خورشید بی فروغ می شود و دیگر صبحی باز نمی شود.
آری، این مهر تابان برای همیشه غروب می کند.
همچون شمع خانه ای که دیگر خاموش گشته. حتی پروانه ها هم نمی توانند به دورش بچرخند. زیرا خود آن پروانه ها، با زیاد بال زدنشان باعث خاموشی شمع شده اند. اما شمع قبل از خاموشی از خشم زبانه کشید و بال های پروانگان را سوزاند و سپس خاموش شد.
قصه ما هم همانند پروانه هاست. ما آنقدر در استفاده از منابع حریص هستیم که باعث گرم شدن خورشید شده ایم. و دو فردای دیگر نیز باعث می شویم که برای همیشه خاموش بشود. آری ؛آن روز تک ستاره منظومه شمسی جان می کند و می میرد، و زندگی ما هم با مرگ او به پایان می رسد.

افزایش سن رفتگران را نیز می توان با افزون تر شدن پینه های دستانشان،با بیشتر شدن چروک های صورتشان، با خمیده تر شدن کمر هایشان فهمید. که آن هم به دلیل افزایش زباله است.

رفتگران صدایی برای اعتراض دارند اما خورشید شاید صدایی نداشته باشد اما پرتو های نورانی اش زبانش هستند.
که با بی زبانی می خواهند به مردمان زمین بفهمانند که کمتر آلودگی ایجاد کنند. فریاد خورشید در برابر این ظلم ها از سوی ساکنان زمین تنها سکوت است و سکوت و گرم تر شدن.

بیایید قدر این مادر و پدران زمین را که از آفریده های خداوند تعالی هستند ، بدانیم.

دبیر محترم ادبیات استان گلستان
خانم هاشمی عزیز
دانش آموز: ایدا ملکی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 9:26  توسط ملاحسنی  | 

نمونه انشا : فریاد بی صدای باران ...

 

     سلام،نامم باران است ونام خانوادگی ام:مصنوعی.

 

      خانه ی من میان ابرهاست ،خانه تو کجاست؟ اهل کجایی ؟بالای سَرَت آبی ست، یا زردِ طلایی ؟منم اهل جنوبم...وروزی می روم ؛می روم آنجایی که گرد وخاک و بوی باران نباشد،و روزی رها خواهم شد!رها!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:10  توسط ملاحسنی  | 

موضوع انشا : قصه درچوبی

قصه زندگی من همچون یک کتاب شعرشاعرانه وپرماجرا است . زندگی که سرشارازحادثه ومحبت وصبرواستقامت است . زندگی من به تماشای دگرگونی های روزگارنشسته است .

    باغی که من نگهبان آنم سرشاراززندگی وسرسبزی است . باغی که همچون دریایی وسیع است ودرختان یکی ازشگفتی های صنع خداوند را درخود جای داده است . گل ها و درختان و سبزه هامانند یک گروه موسیقی نغمه هاب طبیعت رامی نوازند و دل را التیام می بخشند . شیرینی میوه های این باغ حاصل زیبایی نغمه های این طبیعت است . خورشید برای ما مانند مادری مهربان است . همان طورکه مادر روشنایی خانه است خورشید هم روشنایی را به باغ ما هدیه می دهد و درهنگامن شب من و درختان باغ ما انتظار روز و دیدار دوباره مادر خودرا میکشیم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:46  توسط ملاحسنی  | 

نمونه انشا 4   بر سر دوراهی :

حکایت زندگی این روزهای ما پر از خودخواهی و این که دیگر هیچ راه برگشتی نیست , شده است . گاهی تشبیهاتی که به ما نسبت داده می شود از جانب هر جسم یا چیزی باعث تلنگری عظیم در آینده ما می شود .
روزی خارکنی به قصد خارکنی به صحرا زد . آنقدر از دهکده دور شد که دیگر چشمانش کفاف دیدن دهکده را نداشت . از کار امروزش راضی نبود . چشمش به بوته ی خاری بزرگ خورد ! نزدیک خار شد ، خار از شدت گرما بی هوش بود ولی تا صدای پای خارکن را شنید بیدار شد و به سرعت ریشه هایش را از دل خاک در آورد و پا به فرار گذاشت ، تنش را به باد وزان سپرد و دور شد و خار کن هم به دنبال او دوان دوان می رفت !
نگاه خار به خار کن بود و این سبب شد تا با سر به داخل شکم کاکتوس برود ، به صورتی که انگار کارش اشتباه نبوده عذرخواست و به فغان های کاکتوس گوش کرد . کاکتوس انگاری دلش خیلی پر بود و می گفت :(( از زندگی ام خسته شده ام ; سالی است که حرف نزده ام , داشتم ریشه هایم را خشک می کردم تا بمیرم تا آنکه تو آمدی . آری آری ! تو فرشته نجات من هستی . )) خار میان سخنش آمد و گفت : خارکن دنبال من است , بیا فرار کنیم , من کمکت می کنم !
هر دوشان تشنه شدند به سراب رسیدند گفتند ما تشنه ایم ! سراب گفت :(( با اینکه می خواستم نه بگویم ولی من هم از گول زدن خسته شده ام , من کسی را سراغ دارم که هنوز آب دارد , من هم همراه می شوم !
به موش صحرایی و مارمولک رسیدند . هر دوی آن ها هم از جلوه ظاهری زشتشان خسته بودند , همراه شدند ! معلوم نبود به کجا می روند و چه می شود ولی هر چه بود عزمشان را حسابی جزم کرده بودند !
خارکن با دیدن اتحاد آنها دست از تلاش کشید و بازگشت .
گروه به جایی رسید که خاکش ترک ترک بود گویی به جسم خاک خنجر زده باشند ! نزدیک تر شدند , مرداب بود ! او را که خواب بود بیدار کردند اما انگاری قهر کرده بود . دسته جمعی عذرخواهی کردند و قول دادند دیگر با مرداب آن رفتار سابق را نکنند . از شما چه پنهان چندی پیش تهمت های زیاد و ناروایی به مرداب زده بودند ! در آن همه دریاى خوبى مرداب هم تصمیم گرفت اسمش را عوض کند و به نوعی ازین رو به آن رو شود . از وجود آن همه محبت آنجا خار هم گل در آورد .
از آن پس تمام گروه متحد و سر زنده دور 《زنداب》 جمع بودند و زندگی می کردند . احدی هم حق تعرض به آن ها را نداشت ! در سر هیچ کدام نقشه ی شومی نبود و زندگی صادقی داشتند !
ناگهان صدای تیشه ی خارکن به گوش ریشه های خار رسید ! بیدار شد و فهمید که بر سر دو راهی قرار دارد ; تلاش نکند و خودش را به دست خارکن دهد یا سبب زندگی بهتر خود و همگان شود !
می توان با یک تصمیم مهم زندگی را جور دیگری ادامه دارد . هیچ روزی دیر نیست ! در دو راهی های زندگی تان موفق باشید !
تمام زندگیَم پر شده است از راه ها
پرم از راه های سرد و گنگ و بی معنا
که می کشند مرا هر کدام به سمت خویش
به این دلیل و این دلیل و ان دلیل ها
گروه مرصاد جعفری هشتم شهیدبهشتی تربت حيدريه
دبير:احمد كريمى اصل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:23  توسط ملاحسنی  | 

*دریا*

مقدمه: دریا بی پایان بود.موج ها ارام نداشتند.دریا معنی شوری اب بود با ماهی های کوچک و هزاران صدف رنگارنگ.دریا یعنی هیاهوی موج های کف کرده،باران قطره ها و فریادهایی سرشار از هیجان که در این بازار هیاهو در فضای نامتناهی به انتها نمیرسد.

اهسته به سوی معرکه ابی رنگ قدم برداشتم.نسیم گوشنوازی را روی صورتم احساس کردم که موهای گیس شده کنار گوشم را در هوا به پرواز دراورده بود.تابش سوزان افتاب داغ تابستان پوست لطیف دستانم را قرمز کرده بود.

ریز ریزه هایی از ماسه لای انگشتان رفته بود و پاهایم را اذیت میکرد.در دل این آزار ناشی از ماسه گرمای شدیدی را درکف پاهایم احساس کردم.در نیمه های مسیر خرچنگ های رنگارنگ را دیدم که بی خبر از شن ها سر از خاک بیرون اورده بودند.از دور صخره ها را دیدم که چگونه با قدرت مانع ورود اب دریا به شهر میشوند.

هرچه نزدیک تر میشوم این معرکه ابی برایم زیباتر میشود.برخورد اب را با انگشتانم احساس کردم.گرمی افتاب و سردی اب حس خوبی را در وجودم پدید اورده بود.پاهایم را که در اب نگاه میکنم مانند تکه سنگی به زمین چسبیدند و خیال جداشدن از اب را ندارند.موج های دریا به سرعت برای استقبال من به ساحل نزدیک میشوند.انقدر نزدیک که لباس هایم خیس میشوند.

نتیجه:دریا یعنی فریاد موج ها برای عبور و چشم های مشتاقی که این مبارزه را تماشا میکردند.دریا یعنی شنیدن قشنگترین انشاء درباره مرغ های دریایی .دریا یعنی وسعت،زندگی بی پایان،یعنی هزاران زندگی،هزاران شور و شوق،دریا یعنی خیره شدن به افق در آرزوی پایان.

نگین خواجوی .دهم ریاضی.
دبیرستان نمونه دولتی رضوان(دزفول)
سرکار خانم :ندایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:21  توسط ملاحسنی  | 

آدم فضایی

موضوع ادم فضایی
ادم فضایی که من میشناسم نه ان ابر قهرمان های فیلم های تخیلی شما است و نه یک ربات با تجهیزات به روزی است که در کتاب ها نوشته اند . ادم فضایی که من سراغ دارم یک فرد سرد است و با هیچ انسانی گرم نمیگیرد ادم فضایی که من میشناسم بیشتر از 400 سال عمر کرده است و شغل های مختلفی را داشته است. او یک استاد دانشگاه است ،مانند انسان ها زندگی می کند . از قدرت هایش استفاده نمیکند و ماسکی بر چهره نمیزند او هم تمام احساسات را دارد ،گریه میکند، عاشق می شود ،میخندد،بیمار می شود ،دلتنگ و نگران می شود...
ادم فضایی من دیگر زمین خود را خانه خود می داند ،انسان را هم یک فرد ی می داند که فقط درخواست کمک دارد ،زندگی اش را بیهوده میگذراند .
ادم فضایی من مرگ انسان های خوب و بیگناه را با چشمان خود دیده است،عشقش را از دست داده است،او مرگ کودکان زیر 5 سال را دیده است،دیگر برایش همه چیز زمین عادی شده است،مرگ و خونریزی و جنگ و کشت و کشتار... دیگر وحشی بودن و طمع داشتن انسان ها برایش مانند پیام های بازرگانی حوصله بر شده است . او هر روز میبیند که یک کتاب یا یک فیلم درباره ی قدرت های ادم فضایی ها از زیر دست انسانهاساخته میشود،وهر روز میبیند در مدارس انشائی باموضوع ادم فضایی به دست دانش اموزان مینویسند و همه ی اینها هم به یک موضوع اشاره میکند یک ادم فضایی که جهان را نجات میدهد . در این حال که ان ادم فضایی به نادانی مردم پوزخند تلخی میزندو هرچه از ماندنش در زمین میگذرد میفهمد ک دیگر زمین جای زندگی نیست.
😔😔😔😔😔😔😞😞😔😔😔😔😔
پرنیان ماسوری ،شهر قدس ، مدرسه حضرت زهرا (س)2 ،با تشکر از معلم گرامی خانم محمودی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:20  توسط ملاحسنی  | 

نمونه انشا 1   (گذر رودخانه)

آب يكي از جلوه هاي زيبايي در افرينش خداوند است.

اب كه اسمان پهناور به صورت باران نازل مي شود و گاه به شكل رودخانه اي در ميان جنگل ها جاري مي شود و حس طراوت و سرسبزي را به گياهان و جوانه هاي خاك خورده هديه مي بخشد. وقتي رودخانه از ميان سنگريزه ها عبور مي كند صداي دل انگيزي را به طبيعت مي بخشد و چه صدايي زيباتراز آواي سنگريزه ها؟!
رودخانه هادرس هاي زيادي به بيننده هاي آگاه مي آموزد كه يكي از اين تعاليم كمك به ديگران است .رودي كه از بالاي كوه به سمت پايين شناور است، سنگريزه هايي را كه بخواهند به پايين كوه بروند را با خود بدون هيچ منتي حمل ميكند و دومين درسي را كه ميتوان از رودخانه آموخت،از خودگذشتي است.
رودخانه با شنيدن صداي ناله جوانه ها به روز كوچكي تبديل مي شود و خود را لا به لاي گياهان تشنه پنهان مي دارد.
رودخانه مهربان است و گويا اين مهرباني را از خدايش سرچشمه گرفته است .هر چه در سراسر اين جهان خلقت وجود دارد،همه و همه آفريده ي خداست و من از پروردگارم درخواست ميكنم تا اين نعمت هاي ارزشمند را از ما دريغ نكند و اگر اين صداي ارامش بخش رودخانه در گوش ما نجوا نمي شد،چه صدايي همچون اين نغمه ارامش را روانه ي وجود آدمي مي كرد !؟
بارالها،اين نعمت گران بهايت را از ما نگير و براي هميشه آن را جاري و روان نگه دار.🙏

نوشته اي از نگار تقي زاده🌺
دانش اموز پايه نهم
مدرسه حاج حبيب الله دهقانپور(كوثر)
دبیر مهدیه غیاث

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:16  توسط ملاحسنی  |