ادبیات رویکرد تربیتی ( کلاس شیشه ای ) | آبان ۱۳۹۸

ادبیات رویکرد تربیتی ( کلاس شیشه ای )

بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی        تا بوکه تو چون سرو خرامان بدرآیی     

جوجه عقاب

تو همانی هستی که می اندیشی

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . 
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید . 

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست .
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت . اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی . 
تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد ، متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتنند و پرواز می کردند . 

عقاب آهی کشید و گفت : ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم . 
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند : تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد . 
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد .
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد . 
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت . 


"تو همانی که می اندیشی ، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی ، به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن .

✍️گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۸ساعت 15:47  توسط ملاحسنی  | 

پاییز

پاییز همان بهار است

که

عاشق شده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۸ساعت 15:41  توسط ملاحسنی  | 

تصویرنویسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 0:56  توسط ملاحسنی  | 

درس سوم ادبیات فارسی هشتم

 

معنی روان متن : ای فرزند من ! باهوش  و محبوب من ایران سرزمین ما سرزمینی است بسیار قدیمی  که در طول تاریخ خود بزرگترین و آباد ترین کشور جهان بوده است ؛ ولی آنچه ایران ما را از دیگر کشورهای نیرومند جهان جدا می کند و بالا می برد این است که کشور ماهمواره سرزمین مقدس و با شکوه و خردمندانه و علم آموزی بوده است . 

دانش ادبی : فرزندم ( منادا ) حرف ندا محذوف است ( ای ) / سرزمین ما ( بدل ) برای ایران / بزرگترین ، آباد ترین ( صفت عالی ) / سپند و فر  و فروغ و فرزانگی و فرهیختگی ( مراعات النظیر )  و واج آرای حرف ( و) 

دانش زبانی : فرزندم ، دلبندم ( مضاف و مضاف الیه ) ترکیب اضافی /سرزمین ما ترکیب اضافی /بوده است ( ماضی نقلی ) 

معنی روان متن : ایرانیان با دیگر مردمان همواره به مرد بودن و عدالت و  خردمندی رفتار می کرده است ؛ بیهوده نیست که سرزمین ما را ( ایران ) می نامند که به معنی سرزمین جوان مردان  است و جوان مردانی که آزاد به دنیا آمده اند . 

دانش ادبی : داد و دانایی ( مراعات النظیر ) و واج آرایی حرف ( د) / آزادگان است ( مسند و فعل اسنادی ) آزاد زادگان است که فعل است حذف شده و مسند و فعل اسنادی است/

دانش زبانی :ایرانیان ( مشتق ) / داد به معنی عدالت هم خانواده عدل و هم معنی دادگری / آزادگان ( مشتق ) /آزاد زادگان ( مشتق مرکب ) 

معنی روان متن : دشمنان بدخواه  و بداندیش و گستاخ  ما نیز به ناچار این سرزمین را به این نام مقدس و ارجمند می نامند و ایرانیان را به علت آزاد مردیشان  ستایش می کنند . به ا ین شکل بهترین و عالی ترین سوغات ایران به دیگر سرزمین ها ، علم و خرد و فرهنگ بوده است . 

دانش ادبی  : دشمنان تیره رای ( موصوف و صفت ) خیره روی ( صفت دوم ) بواسطه ( و) حرف ربط نقش قبل خود را می گیرد /سپند و ارجمند ( مراعات النظیر و مترادف ) /برترین و گرمی ترین ( صفت عالی ) / اندیشه و خرد و فرهنگ ( مراعات النظیر ) 

دانش زبانی : تیره رای و خیره روی ( مرکب ) / سپند ( ساده ) / ارجمند ( مشتق ) / می ستایند (مضارع اخباری ) برترین و گرامی ترین ارمغان ایران ( گروه اسمی و ارمغان هسته همراه با وابسته پیشین که صفت عالی است و وابسته پسین که مضاف ا لیه می باشد )/بوده است (ماضی نقلی ) 

 

معنی روان متن : ای فرزند گرامی من  می دانی که بهترین و پابرجا ترین ستایش آن است که بر زابن و قلم  دشمن جاری می شود  ؛ زیار مدحی است که از هر آلودگی دور شده باشد . دشمنی که به جز زشتی و نا پاکی و کم کاری و نا درستی و وحشی گری و بدی نمی خواهد و نمی خواهد ببیند؛ هنگامی که ایران و ایرانی را تقدیری می کند  از روی ناچاری این کار را انجام می دهد که در برابر بزرگی و ارجمندی این دو سر تعظیم فرود می آورد و اقرار به ستایش می کند . 

دانش ادبی : گرامیم ( منادا ) / زبان و خامه ( مراعات النظیر ) / زشتی و پلشتی و کاستی و ناراستی و ددی و بدی ( مترادف و مراعات النظیر ) واج آرایی حرف ( ی ) و ( -ُ ) / سر فرود آوردن ( کنایه از تعظیم کردن ) / زبان به ستایش بگشاید ( کنایه از اقرار کردن ) 

دانش زبانی : برترین و استوار ترین ( صفت عالی ) / می دانی ( مضارع  اخباری ) / آلایش ( مشتق )

معنی روان متن : بله میهن با شکوه ما این محل پیدایش خردمندان و عالمان و نیک اندیشان  و این مرکز نور و درستی ، این کشور مردان پهلوان و پهلوانان شجاع  و دلیرانی که مانند شیر هستند و پهلوانان مشهور سرزمینی است که ما به آن افتخار می کنیم  و سرمان رابالا نگه می داریم . 

دانش ادبی : بخردان و دانایان و روشن رایان ( مراعات النظیر و مترادف ) /مردان گرد ، یلان پر دل ، دلیران و شیران ، پهلوانانی نامدار ( مراعات النظیر و مترادف ) / 

دانش زبانی : شکوهمند ( مشتق ) /آری ( شبه جمله ) /روشن رایان ( صفت جانشین اسم ) / مردان گرد ، یلان پردل ( موصوف و صفت ) / همگنان ( مشتق ) / بر می افرازیم ( فعل پیشوندی ) 

معنی روان متن :ای فرزندمن ، من می دانم و شکی ندارم  که تو ایران  را از ته قلبم دوست دارم زیرا  تو از ایرانیان اصیل و بانژاد و جوانمرد هستی ؛ از آن پاک نهادان که روح و روانشان از مهر ایران روشن است و دلشان به نام و یاد ایران می تپد و عاشق ایران هستند ؛ از آن آدم های عاقل و دانا که اکنون ایران را به گذشته ی روشن آن متصل می کند. تو از آن روشن فکران هستی که استوار و خستگی ناپذیر مانند کوه می کوشند که آن گروه از ایرانیان را که از خود بیگانه شده اند به خود باز گردانند و اصالت خود را بشناسند . 

دانش ادبی : فرزندم ( منادا ) / نژاده و آزاده ( مترادف و مراعات النظیر ) / یاد ایران می تپد ( کنایه از عاشق شدن ) / تو استوار چون کوه ( تشبیه ) / 

دانش زبانی : دوست می داری (مضارع اخباری ) /باز آورند ( فعل پیشوندی ) تابناک است ( مسند و فعل اسنادی ) / نژاده و آزاده ( صفت نسبی ) 

معنی روان متن : ای فرزند من ، در من کمترین شکی هم وجودندارد که تو ایران را دوست داری ولی دوست داشتن کافی نیست بلکه ایران را باید شناخت تا بتوانی آن را آنگونه که شایسته است بر دیگران معرفی کنی . این مسئولیتی است  که بر عهده تو قرار داده اند . 

دانش ادبی : ای فرزندم ( ندا و منادا ) /می باید ( قید تاکید ) / شایسته و سزاوار ( مترادف ) بردوش نهادن ( کنایه از دادن مسئولیت به کسی ) 

دانش زبانی : نیست ( وجود ندارد ) فعل غیر ربطی  / مرا ( برای من ) که ( من ) متمم است 

 معنی روان متن : مسئولیتی به سنگینی کوه دماوند که هر پشتی را خم می کند و درهم می شکند ، مگر کمر محکم و استوار و نیرومند فرزند ایران که تو هستی . 

دانش ادبی : پشت خرد کردن ( کنایه از شکست خوردن ) / باری به گرانی دماوند ( تشبیه  گرانی وجه شبه و باری مشبه  و دماوند مشبه به  ) / باری کنایه از سنگینی /ستبر و ستوار ( مترادف ) 

دانش زبانی : فرزند ایران  ( ترکیب اضافی ) / تویی ( تو هستی ) مسند و فعل اسنادی 

معنی روان متن :به هر حال می دانم که هر کس ایران را به خوبی بشناسد به آن علاقمند خواهد شد و با جوش و خروش کوشش خواهد کرد که در آبادی و آزادی  و شکوفایی و توانمندی و پیروزی و خوشبختی آن  از هیچ تلاشی کوتاهی نکند و کوتاهی نکند . 

دانش ادبی : جوشان و پر توان ( مترادف و مراعات النظیر ) / آبادی و آزادی ( مراعات النظیر ) و جناس / شکوفایی ، توانایی ، پیروزی و بهروزی  ( واج آرایی حرف ( و) ) /تلاش و تکاپو ( مراعات النظیر  و مترادف ) / 

دانش زبانی : می دانم ( مضارع اخباری ) / خواهد کوشید ( مستقبل ) 

معنی روان متن :این را بدان و آگاه باش که آنچه من به تو می گویم از روی اگاهی است و از اعتقادات محکم ایجاد شده است به آنچه که تو باید بدانی و باید انجام بدهی . تو هستی که بر شکوه و روشنایی ایران خواهی افزود و چشم تمام جهان را خیره خواهی کرد و و تاریکی که از عدم شناخت وطنت  و از خود بیگانگی را از خود پاک خواهی کرد . 

دانش ادبی : فر و فروغ ( مراعات النظیر ) 

دانش زبانی : بدان و آگاه باش ( فعل امر ) / آگاهی است ( مسند و فعل اسنادی ) / بر آمده ( ایجاد شده ) / می باید بکنی  (  فعل امر ) /جهانیان را ( مفعول ) 

معنی روان متن :آگاه باش ! خود را خوار و ذلیل نکن !زیرا در این روزگار تو چشم و چراغ ایران هستی و درجهان با ارزش ترین هستی ؛ پس دل خود را از هر آلودگی و شک در باره خود و وطنت پاک کن و دور کن و به این سخن اعتقاد داشته باش که فرزند ایران و سرزمین فرهنگ و ادب و اندیشه را مانند شیران شجاع و قدرتمند هستی . 

دانش ادبی : هان و هان ( اصوات ) / چشم و چراغ ایران ( کنایه از اینکه عزیز ایران هستی ) / جهان ( مجاز از مردم ) / گرامی ترین ( صفت عالی ) / شیر شیران ( تشبیه ) فرزند ایران مشبه ، شیر بیشه مشبه به  و وجه شبه  دلیری و شجاعت داشتن  ( تشبیه بلیغ ) 

دانش زبانی : پاک ساز ( فعل امر ) / خوار مدار ( فعل امر ) 

معنی روان متن :بخوان و جست و جو  کن  و ایران و خود را بشناس  و خداوند پاک را ستایش کن به خاطر اینکه تو را فرزند ایران انتخاب کرده است . 

دانش زبانی : بخوان و بدان  و بپوی (فعل امر ) / بشناس ( فعل امر ) / بگزار ( فعل ا مر ) 

معنی روان متن :بله تو هستی که آینده میهن را درخشان و نورانی خواهی کرد . 

دانش زبانی : تو هستی ( مسند و فعل اسنادی ) / خواهی ساخت ( فعل مستقبل ) 

معنی روان متن :خدای بزرگ پشت و پناه تو و میهن باشد و تن و جانت از گزند دشمنان در امان باشد و میهن تو آبادان باشد 

دانش زبانی : فعل باد که دعایی است بعد از ( میهن ) و ( بی گزند )به قرینیه لفظی که در پایان جمله آمده حذف شده است .  هر سه جمله دعایی  هستند . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 0:51  توسط ملاحسنی  | 

حفظ شعر

ایشون آقای بیگی هستند دانش آموز کلاس 8/3 دبیرستان علامه طباطبایی و تشریف آوردند مثل بقیه دانش آموزان حفظ شعر خودشون رو بخونند. بین شعر خوندن ایشون ناخودآگاه بقیه کلاس هم با ایشون همراهی می کنند و من هم آخرهای شعر همراه کلاس می شم. شعر ای ایران از استاد حسین گل گلاب است.


ایشون آقای سواران هستند و شعر زیبای آقای برقعی رو در وصف امیرمومنان علی(ع) خوانده اند

   مولاي ما نمونه ديگر نداشته است / اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر مي‌کنم / اين خانه بي‌دليل ترک بر نداشته است

ديديم در غدير که دنيا به جز علي / آيينه‌اي براي پيامبر نداشته است

           
سوگند مي‌خوريم که نبي شهر علم بود / شهري که جز علي در ديگر نداشته است

طوري ز چارچوب در قلعه کنده است / انگار قلعه هيچ زمان در نداشته است

يا غير لافتي صفتي در خورش نبود / يا جبرئيل واژه بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گم شده است / هر کس که ختم ناد علي بر نداشته است

اين شعر استعاره ندارد براي او / تقصير من که نيست برابر نداشته است

 

این دو بزرگوار هم شعرخوانی زیبایی انجام دادند.

سهراب سپهری ( اهل کاشانم )  و

استاد بزرگوار شفیعی کدکنی ( دیباچه ) و چقدر روان خواندند

 

اهل كاشانم.

روزگارم بد نیست.

تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .

و خدایی كه در این نزدیكی است :

لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

 

من مسلمانم .

قبله ام یك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .

سنگ از پشت نمازم پیداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج . ( سهراب )


 

دیباچه 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،

که باغها همه بیدار و بارور گردند.

بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند.

 

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت،

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛

پیام روشن باران،

ز بام نیلی شب،

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.

 

ز خشکسال چه ترسی؟ _که سد بسی بستند:

نه در برابر آب،

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور...

 

در این زمانه ی عسرت،

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرفتر از خواب،

زلالتر از آب.

 

تو خامشی، که بخواند؟

تو می روی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

 

از این کریوه به دور،

در آن کرانه، ببین:

بهار آمده، از سیم خاردار گذشته.

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

 

هزار آینه جاریست.

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

 

زمین تهی ست ز رندان؛

همین توئی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.» ( استاد شفیعی کدکنی )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:15  توسط ملاحسنی  | 

معنی درس پنجم – دماوندیه

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند

دیو سپید: موجودی افسانه­ای و اساطیری در شاهنامه که به دست رستم کشته می­شود.، استعاره از دماوند/ گیتی: جهان / ای گنبد: جان بخشی / گنبد گیتی: اضافه استعاری، گیتی مانند ساختمانی است که گنبد دارد  / ای دماوند: جان بخشی / پای در بند بودن: کنایه از زندانی بودن / پای در بند بودن دماوند: جان بخشی / مصراع اول، تلمیح دارد به داستان دیوسپید از هفت خوان رستم در شاهنامه فردوسی (جنگ رستم با دیوسپید) / اغراق: در بلندی دماوند / واج آرایی: صامت «د»

بازگردانی: ای دماوند که همانند دیوسپید، اسیر و گرفتار هستی، ای دماوند که همانند بام جهان برافراشته ای

از سیم به سر یکی کله خود/ زآهن به میان یکی کمربند

جان بخشی: نسبت دادنِ کلاهخود و کمربند به کوه/ سیم: نقره، استعاره از برف/ میان: کمر، وسط؛ ایهام / کمربند آهن: استعاره از میانه کوه که پر از سنگ ها و صخره های تیره رنگ است. / جان بخشی: قراردادن سر و کمر برای کوه / تناسب: سیم، آهن؛ سر، کله‌خود، میان؛ کله­خود، کمربند؛ میان، کمربند / فعل «داری» به قرینه معنوی حذف شده است.

بازگردانی: ای دماوند! تو کلاه جنگی سفیدی از نقره (برف) بر سر نهاده ای و کمربندی آهنین (صخره ها و سنگ ها) به کمر بسته ای.

تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا: حرف ربط بیان علت، به معنیِ «به این دلیل که» / «ت» در «نبیندت روی» مضاف الیهِ «روی»، جهش ضمیر / جان بخشی: نسبت دادن روی و چهره به دماوند و نهفته شدن از مردم / تناسب: روی، چهره، چشم / حُسن تعلیل: سخنور علت بلندی و پنهان شدنِ قله دماوند را پشت ابرها، بیزاری و دوری کردن از مردم نادان می داند. / نهفتن: پنهان کردن (بن ماضی: نهفت، بن مضارع: نهنب) / بیت به ارتفاع کوه دماوند و ناخشنودی دماوند از مردم روزگار اشاره دارد. / دلبند: کنایه از گرامی و ارجمند

بازگردانی: چهره زیبای خود را در ابرها پنهان کرده­ای تا این که چشم بشر روی تو را نبیند.

تا وارهی از دم ستوران  / وین مردم نحس دیومانند

 وارهی: رها شوی / دَم: نفس، مجاز از سخن /  تشبیه: مردم دیو مانند / ستور: چهارپا، جانوران چهارپا به ویژه اسب، استر و خر، استعاره از انسان های پست و نادان / نحس: شوم، بدیمن، بداختر، گجسته، ناهمایون / این بیت با بیت بعد، موقوف المعانی است.

بازگردانی: برای این­که از هم­صحبتی و هم­نشینی مردم نادان و شومِ دیوصفت رهایی یابی …….

ارتباط معنایی دارد با: از این دیومردم که دام و دَدَند / نهان شو که هم­صحبتانِ بدند

با شیر سپهر بسته پیمان / با اختر سعد کرده پیوند

سپهر: آسمان / شیر سپهر: استعاره از خورشید (به اعتبار آن که برج شیر یا اسد خانه اوست)  / سعد: خوشبختی، متضاد نحس / اختر سعد: ستاره مشتری یا هرمز است که به سعد اکبر مشهور است./ جان بخشی: پیمان بستن دماوند با خورشید؛ پیوند دماوند با مشتری / اختر، سپهر: تناسب / کنایه: مصرع اول و دوم کنایه ای از بلندی دماوند است./  اغراق / پیوند کردن: خویشاوندی کردن /  این بیت حُسن تعلیل نیز دارد: شاعر علت بلندی دماوند را تلاش او برای دوری از مردم زمانه می داند./تناسب: سپهر، اختر؛ پیمان، پیوند

بازگردانی: با آفتاب پیمان بسته ای و با ستاره مشتری پیوند و پیوستگی پدید آورده ای.

چون گشت زمین ز جور گردون / سرد و سیه و خموش و آوند

گردون: فلک، آسمان (در این­جا روزگار) / زمین، گردون: تضاد، تناسب / سیه: سیاه / خموش: ساکت / آوند: آونگ، آویزان، آویخته / جور: ستم / جور گردون: جان بخشی /  گشت: شد، ایهام تناسب در معنای گردیدن و چرخیدن / خفه و خموش گشتن زمین: جان بخشی / این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی است. / حسن تعلیل: آسمان به خاطر ستم گردون خفه و خموش و معلّق است.

بازگردانی: هنگامی که زمین از بیداد و ستمِ آسمان (روزگار) اینچنین خفه و خاموش و آویزان شد،…

بنواخت ز خشم بر فلک مشت / آن مشت تویی تو ای دماوند

نواختن: کوبیدن(بن ماضی: نواخت، بن مضارع: نواز)  / مشت کوبیدن زمین به فلک: جان بخشی / ای دماوند: جان بخشی / تو مشت هستی: تشبیه / واج آرایی: صامت «ت» و «ش» / واژه آرایی: مشت، تو

بازگردانی: زمین از شدت خشم، مشتی بر آسمان کوبید و تو ای دماوند آن مشت زمین هستی.

تو مشت درشت روزگاری / از گردش قرنها پس افکند

پس افکند: پس افکنده، میراث (صفت مفعولی مرکب کوتاه) /  تشبیه: تو (دماوند) مشت روزگار هستی / تو مشت روزگار: جان بخشی برای روزگار / واج آرایی ش، ر

بازگردانی: ای دماوند! تو مشت بزرگِ خشم و اعتراض دیرینه روزگار هستی که از گذشت روزگاران به ما به ارث رسیده است.

ای مشت زمین بر آسمان شو / بر وی بنواز ضربتی چند

مشت زمین: جان بخشی و استعاره از دماوند /  شو: برو/ ضربتی چند: ترکیب وصفی وارون (چند ضربت)/ چند: صفت مبهم / زمین، آسمان: تناسب، تضاد / مرجع ضمیرِ «وی»: آسمان /  بنواز: بزن / مصرع دوم: جان بخشی / مشت، ضربت: تناسب

بازگردانی: ای دماوند که مشت زمین هستی! به آسمان برو و چند ضربه بر آسمان بکوب. (ضد بیداد خیزش کن)

نی نی تو نه مشت روزگاری / ای کوه نیَم ز گفته خرسند

نی نی: نه، قید نفی / مشت روزگار: اضافه استعاری (جان بخشی)/ نیَم: نیستم / ای کوه: جان بخشی / گفته: مقصود شاعر، تشبیه در بیت پیشین است یعنی همان تشبیه دماوند به مشت. / واج آرایی: ن

بازگردانی: نه نه، تو مشت روزگار نیستی. ای کوه من از این سخن خود (تشبیه دماوند به مشت) خشنود نیستم.

■ شاعر از همانندی دماوند به مشت روزگار خرسند نیست به این دلیل که مشت نشانه اعتراض و ستیز است در حالی که دماوند (مردم تهران یا روشنفکران) در مقابل ظلم و دشمنان خارجی خاموشی گزیدند.

تو قلب فسرده زمینی / از درد ورم نموده یک چند

فسرده: یخ­زده، منجمد، افسرده و غمگین (ایهام) / تشبیه کوه دماوند به قلب فسرده زمین / وَرَم: آماس، استعاره از برآمدگی کوه / قلب زمین: جان بخشی / قلب، درد، ورم: تناسب /  یک چند: مدتی، چندی / واج آرایی: د /

بازگردانی: ای دماوند! تو قلب سرد و منجمد زمین هستی که از شدت درد و اندوه مقداری آماس کرده است.

تا درد و ورم فرونشیند / کافور بر آن ضماد کردند

تا: حرف پیوند به معنیِ «برای اینکه» / ورم: استعاره از برآمدگی کوه / کافور: استعاره از برف­های قله دماوند

کافور: ماده معطر جامدی که از گیاهانی چون ریحان، بابونه و چند نوع درخت به دست می آید. در قدیم به عنوان مرهم و دارو روی زخم می مالیدند. / ضماد: مرهم  / ضماد کردن: بستن چیزی بر زخم، مرهم نهادن / درد، ورم، ضماد: تناسب  / حُسن تعلیل /  واج آرایی: د، ر /

بازگردانی: برای این که درد و ورم تو آرام بگیرد و اندکی تسکین یابد مرهمی از برف بر ورم تو نهاده اند.

شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند

دلِ زمانه: اضافه استعاری (جان بخشی)، استعاره از دماوند (روشنفکران خاموش) / آتش: استعاره از خشم و خروش / نهفته: صفت مفعولی در نقش قید / تناسب: منفجر، آتش / منفجر شدن: کنایه از اعتراض

بازگردانی: ای کوه دماوند که چون قلب زمانه هستی، آتشفشان کن و بیش از این خرسند مباش که آتش درونت نهفته بماند.

خامش منشین سخن همی گوی / افسرده مباش خوش همی خند

خامش نشستن، سخن گفتن: تضاد /  همی گوی: بگو (فعل امر) / جان بخشی: سخن گفتن، خندیدن و خاموش نبودن دماوند / خاموش، افسرده: تناسب / خوش: قید کیفیت / همی خند: بخند (فعل امر) / خوش خندیدن: کنایه از افسردگی بدر آمدن / افسرده، خوش: تضاد

بازگردانی: ای دماوند (آگاهان خاموش جامعه)، خاموش و آرام نباش و چیزی بگو (اعتراض کن)، غمگین و ناخوش نباش و با خوشدلی بخند.

پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته جان شنو یکی پند

آتش: استعاره از خشم و خروش / آتش، سوخته: تناسب /  واج آرایی: صامت «ن» / سوخته جان: کنایه از دردمند و آزرده، صفتِ مرکب، جانشین اسم، منظور «خودِ شاعر» است و مخاطبِ شاعر «کوه دماوند».

بازگردانی: ای دماوند! خشم درونی­ات را در دلت پنهان نکن، بیرون بریز و از این شاعرِ دل­سوخته دردمند پندی بشنو.

گر آتش دل نهفته داری / سوزد جانت به جانت سوگند

آتش دل: استعاره از خشم و خروش /  سوختن: سوزاندن / سوختن جان: کنایه از نابود شدن / «ت» در «جانت» در هر دو مورد نقش مضاف الیهی دارد؛ جهش ضمیر. / واژه آرایی: جان / حذف فعلِ «می خورم» به قرینه معنوی / تناسب: دل، جان

بازگردانی: اگر آتش درونت را بیرون نریزی و در دلت پنهان کنی به جان تو سوگند می­خورم که جانت را نابود می سازد.

ای مادر سرسپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند

سر: مجاز از مو / مادر سر سپید: استعاره از دماوند، نمادی از مردم و فرهنگ ایران / سپید، سیاه: تضاد و تناسب / سیاه بخت فرزند: ترکیب وصفی وارون، منظور خود شاعر «ملک­الشعرا بهار» است. / سیاه بخت: کنایه از بدبخت، حس آمیزی / سرسپید: کنایه از پیر (اشاره به برف قله دماوند)  / تناسب: مادر، فرزند

بازگردانی: ای دماوند! ای مادر سرسپید و پیر من! این پند فرزند بدبخت خود را بشنو.

از سر بکش آن سپید معجر / بنشین به یکی کبود اورند

معجر: روسری، سرپوش / اورند: اورنگ، تخت. مجازاْ فرّ و شکوه، شأن و شوکت / سپید معجر: ترکیب وصفی وارون، استعاره از برف روی کوه / از سر داشتن معجر سپید: کنایه از دوری از گوشه نشینی و ضعف / اورند: اورنگ، تخت پادشاهی /  بر اورند نشستن: کنایه از قدرت­نمایی کردن، فرمانروایی کردن / سپید، کبود: تضاد و تناسب / سپید معجر و کبود اورند: ترکیب وصفی وارون (معجرِ سپید، اورندِ کبود)

بازگردانی: ای دماوند، دست از ناتوانی بکش و قدرت خود را نمایان کن.

بگرای چو اژدهای گرزه / بخروش چو شرزه شیر ارغند

بگرای: حمله ور شو (حرکت کن) فعل امر از گراییدن (بن ماضی: گرایست، بن مضارع: گرای) / اژدها: مار / گرزه: ویژگی گونه ای مار سمی و خطرناک / شرزه: خشمگین،  غضبناک / شیر شرزه: شیر خشمگین / ارغند: خشمگین و قهرآلود / گرزه، شرزه: جناس ناهمسان / تشبیه در مصرع نخست و دوم

بازگردانی: مانند اژدهای بزرگ و کُشنده، حمله­ور شو و مانند شیر خشمگین و قهرآلود، فریاد و خروشی برآور.

بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز پی این نژاد و پیوند

پی: پایه، شالوده / اساس تزویر: پایه­های حکومت ریاکار، اضافه استعاری / از پی افکندن: کنایه از نابود کردن / گسلیدن: پاره کردن، جداکردن (بن ماضی: گسل، بن مضارع: گسست)  / از پی گسلیدن: کنایه از نابود کردن / تزویر: دورویی، ریاکاری / پی، اساس: تناسب / این نژاد و پیوند: منظور نژاد و پیوند ستمگران / نژاد، پیوند: تناسب / موازنه (برای رشته انسانی)

بازگردانی: پایه های این بنای ستم و ریا را ریشه کن ساز و نسل و نژاد این حاکمان ظالم را نابود کن.

بر کَن ز بُن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند

بن: ریشه / از بن برکندن: کنایه از نابود کردن / «بنا» در مصرع نخست: استعاره از بیداد / از ریشه برکندن: کنایه از نابود کردن / برکن، برکند: همریشگی، جناس / بنای ظلم: اضافه تشبیه / واج آرایی در «ب» و «ن»

بازگردانی: این بنای ظلم را نابود کن؛ زیرا بنای ظلم را باید از ریشه برکند و نابود ساخت.

زین بی خردان سِفله بستان / دادِ دلِ مردمِ خردمند

سفله: فرومایه، بدسرشت / داد: حق و حقوق / بی­خرد، خردمند: تضاد / بی خردان سفله: فرمانروایان ستمگر در زمان سخنور /  واج آرایی صامت «د» و مصوت « -ِ »

بازگردانی:از این فرمانروایان بی خرد پست و فرومایه، حق انسان­های خردمند و آگاه را بگیر.   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۸ساعت 15:6  توسط ملاحسنی  | 

.دوبيتي 🔽🔽🔽🔽

 

قالب شعری است که از دو بیت با قافیه هایی در مصراعهای اول ،دوم و چهارم درست شده است. 
- وزن دوبیتی: وزن دوبیتی معمولاً مفاعیلن ،مفاعیلن، مفاعیل است و با رباعی فرق دارد. 
- روش تشخیص رباعی از دو بیتی : 1- وزن 2- موضوع 
- دوبیتی را در فارسی ((ترانه)) هم می گویند.
- موضوع دوبیتی : موضوع دوبیتی عارفانه و عاشقانه است.
- دوبیتی را بهترین قالب شعری در نزد روستاییان خوش ذوق و خوش لهجه است.
- معروفترین شاعران دوبیتی گو: بابا طاهر عریان و فایز دشتستانی
- شکل گرافیکی قالب دوبیتی :  دو بيت هم وزن است كه از نظر شكل قافيه همانند رباعي است . 
نمودار دوبيتي :
..................🔸      ....................🔸
..................         ....................🔸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۸ساعت 6:33  توسط ملاحسنی  | 

3.قصیده : 🔽🔽🔽🔽

شعری است که مصراع اول و مصراعهای زوج آن با هم هم قافیه است و تعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است (تا هفتاد و هشتاد بیت) 
موضوع قصیده: غالباً ستایش ، نکوهش وصف طبیعت با مسائل اخلاقی است. 
هر قصیده چهار بخش دارد: 
الف) تغزل : مقدمه قصیده است بامضامینی چون عشق ، یاد جوانی و وصف طبیعت 
ب) تخلص: رابطه میان مقدمه باتنه اصلی قصیده است.
ج) تنه اصلی: مقصود اصلی شاعر با محتوایی چون مدح ،رثا، پند و اندرز، عرفان ، حکمت و... 
د) شریطه: دعای جاودانگی ممدوح در پایان قصیده است.
مطلع: بیت اول قصیده را گویند. 
مقطع: بیت آخر قصیده را گویند. به گفته ای قصیده مهمترین قالب شعری است چون میزان قوت و توانمندی شاعر را در شاعری می سنجد. 
قصیده سرایان بزرگ شعر فارسی: رودکی ، فرخی سیستانی ، منوچهری،ناصر خسرو،مسعود سعد سلمان،انوری ،خاقانی قاآنی، ملک الشّعرای بهار، دکتر مهدی حمیدی ، امیری فیروزکوهی، و مهرداد اوستا 

شکل گرافیکی قالب قصیده همانند غزل است .

طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۸ساعت 6:32  توسط ملاحسنی  | 

ساعت تفکر

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 22:41  توسط ملاحسنی  | 

مثنوی : 🔽🔽🔽🔽

شعري است بر يك وزن با بيت هاي مصرع ، كه هر بيت قافيه اي جداگانه دارد . و چون هر بيت داراي دو قافيه است آن را مثنوي ( مزدوج يا دوتايي) ناميده اند . شعری که در آن هر بیت قافیه هایی مستقل و جدا از ابیات دیگر داشته باشد مثنوی ،یا دوگانی نام دارد. 
مثنوی به سبب امکان نوکردن قافیه در هر بیت برای سرودن منظومه های بلند مناسب تراست. مثنوی از قدیمترین قالبهای شعر فارسی و مخصوص زبان فارسی است و در همه ادوار از آن استفاده می شده است .
موضوع مثنوی :
حماسی و تاریخی : شاهنامه فردوسی،اسکندر نامه نظامی
اخلاقی و تعلیمی: بوستان سعدی 
عاشقانه و بزمی: خسرو شیرین نظامی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی 
عارفانه : مثنوی معنوی مولانا ، منطق الطیر ، عطار نیشابوری 

شکل گرافیکی قالب مثنوی: 

-----------------🔹         ------------------ 🔹
-----------------🔻         -------------------🔻
-----------------🔸         -------------------🔸
-----------------🔺        -------------------🔺

سرودن مثنوی از قرن سوم و چهارم هجری آغاز شده است که از بهترین مثنوی ها می توان به شاهنامه فردوسی، حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد. 

مشخصات مثنوي :
1- تعداد ابيات مثنوي حداقل دو بيت است و حداكثر براي آن وجود ندارد .
2- مثنوي مناسب ترين قالب براي بيـان داستان ها و مطالب طولاني از جمله تواريخ و قصص است .
3- موضوع و درون مايه مثنوي حماسي ، تاريخي ، اخلاقي ، تعليمي ، عاشقانه ، بزمي و عارفانه است .
مشهورترين مثنوي سرايان عبارتنداز : فردوسي ، نظامي ، اسدي توسي ، مولوي ، عطّار ، سعدي ، سنايي ، جامي ، پروين اعتصامي و شهريار .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 6:8  توسط ملاحسنی  | 

غزل : 🔽🔽🔽🔽

"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید. در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند. این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی. 
ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.

شعري است بر يك وزن ويك قافيه به طوري كه مصراع اول بيت نخست ، با همه ي مصراع هاي دوم ابيات ديگر هم قافيه باشد . 
تذكر : نحوه ي تكرار قافيه در غزل همانند قصيده است .


موضوع غزل : درون مایه غزل عاشقانه، عارفانه یا آمیزه های از این دو است و یا مضمونی اجتماعی دارد. (بیان عواطف و احساسات وصف طبیعت یا گفت و گو از ایام جوانی) 
پیدایش غزل : غزل در قرن 6 هجری قمری رواج یافت بدین گونه که تغزل قصاید به صورت قالبی مستقل درآمد و غزل نام گرفت.
محتوای غزل در آغاز عاشقانه بود سپس عارفانه (قرن 7 و 8) و بدنبال آن در دوره مشروطیت جنبه اجتماعی به خود گرفت . غزل در روزگار ما نیز همواره از قالبهای درجه اول و محبوب شعر فارسی بوده است. 
تخلّص شاعری : شاعر در پایان غزل نام خود یا تخلص شاعری خویش را می آورد. 
غزل سرایان بزرگ شعر فارسی: شهریار- هراتی . رهی معیری . صائب تبریزی . حافظ . سعدی . مولوی . سنایی غزنوی

شکل گرافیکی قالب غزل :
-------------------🔹      ------------------- 🔹
-------------------         -------------------🔹

مشخصات غزل :
1- تعداد ابيات غزل حداقل پنج بيت و حداكثر دوازده بيت است . ( گاهي غزل ها بيش از پانزده بيت هم يافت مي شود . ) 
2- درون مايه و محتواي غزل بيان عواطف و احساسات ، عشق و عرفان و گاهي هم مضمون اجتماعي مي باشد .
3- بيت اوّل غزل را مطلع بيت آخر آن را مقطع گويند . ( كه هر كدام اگر به خوبي مطرح شوند حسن مطلع و حسن مقطع نام مي گيرند . )
4- در غزل تنوع مطالب ممكن است . ( يعني موضوع هر بيت مي تواند با ابيات ديگر فرق داشته باشد.)
5- غزل از قرن ششم به وجود آمده است . ( در واقع همان تغزل قصيده است ) از آغاز پيدايش ، عاشقانه و با ظهور سنايي عارفانه مي شود . ) 
6- با ظهور انقلاب مشروطه ، غزل مضمون اجتماعي نيز به خود مي گيرد . 


نكته : غزل عاشقانه را سعدي و غزل عارفانه را مولوي به اوج خود رساندند 
حافظ كه سر آمد غزل سرايان شعر فارسي است ، شيوه ي عاشقانه – عارفانه را به كمال رساند . 
مشهورترين غزل سرايان عبارتنداز : حافظ ، سعدي ، مولوي ، صائب تبريزي ، عراقي ، فرخي يزدي ، رهي معيري ، شهريار و ... 

فرق غزل و قصيده :
1- از نظر تعداد ابيات
2- درون مايه و محتواي
3- وحدت موضوع نكته : اگر شاعر بيت نخست مطلع غزل و قصيده خود را زيبا و دلپسند بياورد ، از آن به حسن مطلع تعبيـر مي شود به طوري كه شنونـده براي شنيدن باقي سخـن تشـويق گردد .
نكته : اگر شاعر بيت آخر شعرش را ( معمولاً قصيده يا غزل ) به نحوي شيوا و دلنشين بياورد كه به عنوان حسن ختام در روح شنونده و خواننده اثر نيك و خوش باقي بگذارد ، از آن به حسن مقطع تعبير مي شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 6:3  توسط ملاحسنی  | 

سوال هفته

قافیه در بیت زیر کدام است؟

آیا این بیت جناس دارد؟ ؟ 

 

                       ای خدا،ای فضل تو حاجت روا / با تویاد هیچ کس نبود روا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 5:57  توسط ملاحسنی  | 

ریشه شناسی چند واژه بسیار پر کاربرد

دانستن دلیل انتخاب اسم ها موضوعی جالب و البته شیرین و جذاب است . مثلاً این چند واژه را دقت بفرمایید: 


🔸مرد از مُردن است . زيرا زايندگي ندارد .مرگ نيز با مرد هم ريشه است.

🔸زن از زادن است و و واژه ی زِندگي نيز از زن گرفته شده است . (زن + دگی)

🔸دختر از ريشه « دوغ » است که در ميان مردمان آريايي به معني« شير « بوده و ريشه واژه‌ي دختر « دوغ دَر » بوده به معني « شير دوش » زيرا در جامعه کهن ايران باستان کار اصلي او شير دوشيدن بود . 
به daughter در انگليسي توجه کنيد. واژه daughter نيز همين دختر است gh در انگليس کهن تلفظي مانند تلفظ آلماني آن داشته و « خ » گفته مي شده. در اوستا اين واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوي دوخت آمده است. دوغ‌در در اثر فرسايش کلمه به دختر تبديل شد.

🔸اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند.

پوست در، به پسر تبديل شده است .در پارسي باستان puthar پوثرَ و در پهلوي پوسَر و پوهر و در فارسی امروز پور و در هند باستان پسورَ است.

در بسياري از گويشهاي کردي از جمله کردي فهلوي ( فَيلي ) هنوز پسوند « دَر » به کار مي رود . مانند « نان دَر » که به معني « کسي است که وظيفۀ غذا دادن به خانواده و اطرافيانش را بر عهده دارد.»

🔸حرف « پـِ » در «پدر » از پاييدن است . پدر يعني پاينده کسي که مي‌پايد . کسي که مراقب خانواده‌اش است و آنان را مي‌پايد .پدر در اصل پايدر يا پادر بوده است. جالب است که تلفظ « فادر » در انگليسي بيشتر به « پادَر » شبيه است تا تلفظ «پدر» !

🔸 خواهر ( خواهَر ) از ريشه «خواه » است يعني آنکه خواهان خانواده و آسايش آن است. خواه + ــَر يا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْوَنگْهَر آمده است .
 
🔸برادر نيز در اصل بَرا + در است . يعني کسي که براي ما کار انجام مي‌دهد. يعني کار انجام‌دهنده براي ما و براي آسايش ما .

🔸« مادر » يعني « پديد آورنده‌ي ما » .

 

بن مایه:
فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی،دکتر محمد حسن دوست، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 5:54  توسط ملاحسنی  | 

ساعت تفکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:39  توسط ملاحسنی  | 

🔴 "عسکری" صحیح است یا "عسگری" !؟

به بهانه ی شهادت امام حسن عسکری (ع)؛

🔴 "عسکری" صحیح است یا "عسگری" !؟

1. عسگری به معنای عقیم و بی‌دانه است؛ همانطور که انگور عسگری به جهت بی دانه بودنش به این نام مشهور شده است. لذا دشمنان از این شهرت برای اثبات عقیم بودن امام و عدم وجود امام زمان استفاده میکرده و میکنند!

2. در حالیکه عسکر محله‌ای بوده در شهر سامرا که لشکرگاه و محل توقف سپاه خلفای عباسی در آنجا قرار داشت. 

3. خلفای عباسی برای زیر نظر داشتن فعالیت‌های فرهنگی، علمی و سیاسی امام هادی(علیه السلام)، آن حضرت را در سال 236 ه.ق از مدینه به سامرا انتقال و در محله عسکر سکونت دادند. چون امام حسن عسکری (علیه السلام) و پدر بزرگوارش امام هادی(علیه السلام) در محله عسکر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگی می‌کردند، به « #عسکری » لقب یافتند و این لقب مشترک بین آن حضرت و پدرشان امام هادی(علیه السلام) است و آنها را عسکریین گفته‌اند. 

4. اگر بنا بود این لفظ به (گاف) نوشته یا تلفظ شود، باید امام هادی نیز عقیم می‌بود و از نعمت فرزند محروم تلقی میشد.

5. از سوی دیگر عسکر لفظی عربی است و اصولا در زبان عربی حرف گاف وجود ندارد. پس آنچه صحیح است، عسکری (با کاف) است، نه عسگری (با گاف). 

6. در به وجود آمدن شایعه عقیم بودن حضرت، عوامل مختلفی چون خلفای عباسی، جعفر کذاب و فردی به نام زبیری تاثیری به‌سزا داشتند. 

7. شایسته است با بازنشر این مطلب در ترویج کلمه صحیح عسکری به جای عسگری کوشش نماییم / بصیرت افزایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:23  توسط ملاحسنی  | 

منابع آزمون ورودی مدارس استعدادهای درخشان و نمونه دولتی دوره دوم آموزش متوسطه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:4  توسط ملاحسنی  | 

درسی از نگارش هشتم

درسی از نگارش هشتم با عنوان  " گوش بدهیم و بنویسیم " شروع می شود . در این درس به مبحث "صدا ها " در نوشتن تاکید می شود . دوستان گرامی در نوشتن انشا  به ویژه در درس " گوش کنیم و بنویسیم " باید صدا را بنویسیم.

 توجه به مبحث " صدا ها "  بدون ذکر نام از  " نام آوا " ناقص است .

برخی صداها و آواها

اِهِن و تُلُپ
بوق
تاپ تاپ
تالاپ و تولوپ
ترق و توروق
ترقه
تلق و تولوق
تلنگر
توپ
جر
جرقه
جز(غاله)
جِلِز و وِلِز
جیرجیرک
جیرینگی
چک (زدن)
چکاچک
چکه (نماآوای آن به صورت چِک‌چِک نیز استفاده می‌شود)
خُر و پف
خراش
خَرخَر
خش خش (برگ‌ها)
دِلِنگ و دُلونگ
(دندان)قروچه
زنگ
شَپَلَق
شُرشُر
غِرغِره کردن
غلغل
فشفشه
فشنگ
قارقارک (کنایه از وسیلهٔ نقلیهٔ پرسر و صدا)
قاه قاه
قرقره
قُلُپ‌قُلُپ
قِلِفتی (کندن)
قورت دادن
قهقهه (خنده)
کرکره
مِلِچ و مُلوچ (خوردن با عجله)
وَنگ وَنگ (کردن)
هام (نوعی صدای خوردن)
هورت کشیدن (هُرت کشیدن)
ویژ، ویژژ (نشان از سرعت در حرکت چیزی دارد)
تق تق (در زدن، کوبیدن دست یا چیزی بر در برای اطلاع)
گِز گِز (نوعی احساس از خانوادهٔ خارش، اما از جنس درد)
زُق زُق (نوعی احساس از خانوادهٔ خارش، اما از جنس درد)
تِر تِر
مِس مِس (تعلل کردن)
قُل قُل (در مورد آب جوشنده، در معرض حرارت یا آب چشمه یا به صورت مصنوعی در قلیان)
زِر زِر (سخنان بیهوده)
هُلُپ هُلُپ (برای خوردن با عجله استفاده می‌شود)
شُلُپ شُلُپ
شَتَرَق (مانند شَپَلَق، صدای تصادم دو جسم)
شالاپ (افتادن شیئی در آب)
مور مور (نوعی خارش در موضعی از پوست آدمی)
های های (گریه)
بنگ بنگ.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 20:37  توسط ملاحسنی  | 

معيار هاي تشخيص كلمات غير ساده 

1- گسترش ناپذيري :

اجزاي كلمات غير ساده قابل گسترش نيستند ؛يعني ، نمي توان بين تكواژهاي آن ، نشانه هاي جمع ، تر و ترين ، ي نكره ، صفت يا مضاف اليه آورد . 
مثال : « تخم ِمرغ » يك كلمه ي غير ساده ( مشتق ـمركب ) است زيرا مثلاً امروزه نمي گوييم : « تخم هاي مرغ » را شكستم بلكه مي گوييم : « تخمِ مرغ ها » را شكستم ، ولي « تخم ِ كبوتر » يك تركيب اضافي است ؛ زيرا مي گوييم « تخم هاي كبوتر » را شكستم اگر بگوييم « تخمِ كبوترها » را شكستم؛ يعني ، تخم چند كبوتر را شكستم . 


2- در كلمات غير ساده تنها يك تكيه(stress) وجود دارد . 
  همان طور كه مي دانيم در زبان فارسي ، هر كلمه تنها يك تكيه دارد ؛ يعني يك هجاي آن با شدّت و فشار بيشتر ادا مي گردد و آن را نشان دار مي سازد،در زبان فارسي تكيه نقش «مرز نمايي» (demarcative)دارد ، همين معيار در تشخيص كلمات غير ساده مي تواند به ما كمك كند . به عنوان مثال در واژهي « تخم ِ مرغ » تنها هجاي آخر يعني « مرغ » تكيه دارد ولي در تركيب اضافي « تخم ِ كبوتر » هجاهاي دوم ( مِ ) و چهارم (تَر) تكيه دارند .
  يا واژه ي « رفت و آمد » در عبارت « علي به خانه ي ما رفت و آمد داشت » يك واژه ي مشتق ـ مركب است زيرا تنها هجاي « مَد» تكيه دارد ولي در عبارت « علي به خانه ي ما رفت و آمد . » ديگر يك واژه ي غير ساده نيست ؛ زيرا هريك از فعل هاي « رفت » و « آمد » هر كدام داراي يك تكيه هستند . 


3- در تشخيص ساختمان كلمات وضعيّت امروز آن ها را درنظر مي گيريم و با گذشته ي آن ها كار نداريم ؛يعني ، بعضي از كلمات غير ساده هستند كه امروزه آن ها را ساده تلقّي مي كنيم .   در ساختار اين كلمات يكي از سه حالت زيرپديدآمده است :
الف ) در ساختمان آن ها فرايند واجي كاهش رخ داده است ؛ يعني ، يك واج آن ها كم شده است . مثال : 
 « دشوار » كه در اصل « دش (ضد) +خوار(آسان) » بوده است . مثال هاي ديگر :
 « خلبان » = خله (پاروي قايقراني) + بان « كوچه » = كوي(خيابان) + چه « مژه » = موي + ژه « سياوش» = سياه + وخش (اسب ) = دارنده ي اسب سياه « غنچه » = غنج (جمع شده ) + چه
 « ديوار » = ديو + وار « نا خدا » = ناو + خدا (صاحب )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 19:46  توسط ملاحسنی  | 

ساعت تفکر

تقدیم به والدین گرامی و معلمان عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:58  توسط ملاحسنی  | 

ورقه طلایی کلاس هشتم

ورقه طلایی کلاس هشتم رو دانلود کنید

همه دانش های زبانی و ادبی کتاب ادبیات فارسی کلاس هشتم و سایر اطلاعات مورد نیاز دانش آموزان 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۸ساعت 20:10  توسط ملاحسنی  | 

اسم ساده / اسم غیرساده

درباره ساختمان اسم:  اسم یکی از انواع کلمات است که نقشی مهم در زبان به عهده دارد. ساختمان اسم از این جهت مورد بررسی قرار میگیرد که آیا از یک جزء تشکیل شده ( مثل کلمه سفید ) و یا قابل تجزیه به جزء های کوچکتر است. ( مثل واژه گلخانه)
ساختمان واژه دو شکل کلی دارد؛ 
⭕️ 1. واژه ساده
اسم های ساده ، آن دسته از اسم ها هستند که قابل تجزیه به بخشهای کوچکتر نباشند و فقط از یک جزء تشکیل شده باشند. مثلا: کتاب – خدا – دین – درس- معلم 

باید ببینیم که آیا می توان این کلمات را به دو یا چند جزء تقسیم کرد؟ اگر نشد آن کلمه ساده است. 

⭕️  2. واژه غیر ساده 
واژه غیر ساده آن است که فقط از یک جزء تشکیل نشده باشد. مثلا از قرار گرفتن دو جزء معنا دار در کنار هم شکل بگیرد. مثلا: راهنما ( راه + نما ) ، حسابدار ( حساب + دار ) ، کمربند (کمر + بند ) 
و یا یک کلمه می تواند از کنار هم قرار گرفتن یک جزء معنادار و یک جزء بی معنا ( وند ، پیشوند ، پسوند ) ساخته شده باشد. مثلا: پردازش ( پرداز + ــِ ش ) ، دسته ( دست + ه)

واژه های غیر ساده انواعی دارند که در اصل در پایه هفتم با آنها آشنا می شوید اما به دلیل اهمیت موضوع در آزمونهای نمونه و تیزهوشان مختصری به انواع واژه غیر ساده اشاره می کنیم. 

#انواع_واژه_های_غیر_ساده 

اسم #مرکب : اسمی که از کنار هم قرار گرفتن دو جزء معنادار ساخته شود. این جزء ها خود می توانند اسم ، صفت ، ضمیر و یا بن فعل باشند. 
مثالها : جانباز – پایدار – گلخانه 

اسم #مشتق: اسمی که از ترکیب یک جزء معنادار و یک یا چند وند ( پیشوند و پسوند ) به وجود آمده باشد. 
مثالها: 
خندان ( خند + ان ) – صبحانه ( صبح + انه ) – هنرمند (هنر + مند)

برای آنکه بهتر اسمهای مشتق را بشناسیم لازم است که ابتدا با انواع وند ها ( اجزای بی معنا) آشنا شویم. 

#مهمترین_وند_ها
پر کاربرد ترین پیشوند ها: 
با ( با هنر ) – بی ( بی عقل ) – باز ( بازپرس ) – هم ( همراه ) – بر ( بر گشت ) – نا ( نا سپاس ) – نَ (نَسوز ) 

پر کاربردترین پسوند ها: 
بان ( دروازه  بان) – دان ( قلم دان) – ستان ( بیمارستان ) – سار ( چشمه سار ) – زار ( لاله زار ) – گر ( کوزه گر) – گری ( یاغی گری) – گاه ( آزمایش گاه) - ــِـ ش ( دانش ) – وار ( امیدوار، دیوانه وار) – چه ( کتابچه) – گین ( اندوهگین) – ناک ( سوزناک) – مند ( اندیش مند) – گار ( آموزگار) - ــَــنده ( دونده) – ان (به غیر از نشانه جمع مثلا گریان، کوهان) – انه ( روزانه) – ار ( دیدار) –   ا ( بینا و شنوا) -  ه ( نوشته ، هفته ) – ی ( به غیر از ی نکره ، مثلا آهنی ) – ور ( هنرور) -  ــــَک ( عروسک)

* در نگارش جدید کتب درسی واژه " مشتق" را " وندی" و واژه ی" مشتق مرکب " را " وندی مرکب " می گویند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 23:11  توسط ملاحسنی  | 

     درس دوم :خوب جهان را ببین ادبیات فارسی سال هشتم

 لغات و ترکیبات درس 2 ( خوب جهان را ببین)

دلایل : جمع دلیل  علت ها

بی همتا : بی مانند،یکتا

اسرار: جمع سرّ رازها

چونان : مانند

پرتو :نور وروشنی

حدقه:کاسه چشم ، مردمک چشم

تابان : درخشنده

دفع : راندن

جثه:اندام ، پیکر

عظمت : بزرگی

بنگر: نگاه کن

انباشته شده : پر شده

برافراشته: بلند کرده

خزان : پاییز

 زرّناب : طلای خالص

جلوه : ظاهر ، پیدایی

فراز : بلندی

کاکل : شبیه به تاجی از مو

نقش ونگار : شکل وشمایل

درهم آمیخته: مخلوط شده ، ترکیب یافته

نکته مهم : این درس منبع خوبی برای یادگیری آرایه تشبیه است چون تشبیهات زیادی در این درس به کار رفته که می توان پس از  یا دگیری آن ها نمونه ای شبیه به آنها نیز در نوشته خود به کار برد .

برخی تشبیهات به کار رفته در درس :

صفحه 17 : ..... این بال ها همانند لاله های گوش اند

صفحه 18 :.... برای او دو چشم و دو حدقه چونان ماه تابان آفرید .

دو پای داس مانند که اشیا را بر می دارد.

صفحه 19 : دم کشیده اش که آن را چونان چتری گشوده است که طاووس آن را بر سر خود سایبان می سازد .

گویی بادبان کشتی است که نا خدا آنرا برافراشته است .

رنگ های پر طاووس را به روییدنی های زمین تشبیه کنی ....

اگر آنرا با پارچه های پوشیدنی همانند سازی چون .........

پرهای طاووس چونان برگ خزان دیده می ریزد...

در اطراف گردنش گویا چادری سیاه افکنده ...

نکات درس دوم فارسی هشتم (صورتگر ماهر ) صفحه 17


" صورتگر ماهر " 

راستی را کس نمی­داند که در فصل بهار     /  از کجا گردد پدیدار این همه نقش و نگار؟

راستی را: به راستی         پدیدار: آشکار، پیدا، عیان               نقش و نگار: تصاویر رنگارنگ، صورت­های متنوع

به راستی هیچ کس نمی­داند که در فصل بهار، این همه نقش و نگار زیبا از کجا پیدا می­شوند؟

عقل­ها حیران شود، کز خاک تاریک نژند    /    چون برآید این­همه گل­های نغزِ کام­کار؟

حیران: متحیّر، متعجّب، سرگشته                نژند: تیره، غمگین، اندوهگین، سرد و نمناک

برآید: می­روید، رشد می­کند                  نغز: خوب، نیکو          کامکار: خوش­بخت، کامروا، دل­پسند

عقل انسان شگفت زده می­ ماند که چگونه از خاک تیره­ ی سرد و بی­ روح این همه گل­های خوب و دل­پسند می­ روید؟

چون نپرسی کاین تماثیل از کجا آمد پدید؟  /  چون نجویی کاین تصاویر از کجا شد آشکار؟

تماثیل: جمع مکسّر تمثال      تمثال: شکل و تصویر، مجسّمه    

چرا از خودت نمی ­پرسی که این­ همه شکل و تصویر از کجا پیدا و پدیدار می­شود؟

برق از شوقِ که می­ خندد بدین­سان قاه­ قاه  /  ابر از هجرِ که می­گرید بدین­سان زار زار؟

آرایه­ ی تضاد در :(شوق و هجر/ می ­خندد و می­ گرید/ قاه­ قاه و زار زار)

آرایه­ ی مراعات نظیر در:(ابر- برق / خنده – گریه)

آرایه­ ی تشخیص در: (برق قاه قاه می­خندد / ابر زاز زاز می­گرید)

برق آسمان از اشتیاق دیدار چه کسی این گونه قهقهه می­زند و ابر از غم دوری چه کسی این گونه زاز می­زند؟

کیست آن صورتگر ماهر که بی ­تقلیدِ غیر   / این همه صورت برد بر صفحه­ ی هستی به کار؟

صورتگر: نقاش            صفحه­ ی هستی: ترکیب اضافی(اضافه­ ی تشبیهی)   عالم هستی به صفحه­ ی نقاشی تشبیه شده است.                 بی ­تقلید غیر: بدون پیروی  از دیگران              ماهر: زبر دست، چیره دست

آن نقّاش ماهری که این همه تصاویر تازه و زیبا را بر صفحه­ ی هستی به کار بسته است، چه کسی است؟

قاآنی شیرازی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 20:19  توسط ملاحسنی  | 

خلاقیت

بیشتر ما از روی عادت کارهای روزمره رو انجام می دهیم و کمتر تلاش می کنیم که راه های خلاقانه ای را برای انجام امور انتخاب کنیم . این کلیپ کوتاه رو ببینید شاید نظرتون عوض شد.

این ویدیو بیش از ۳۰ میلیون بار در یوتیوب مشاهده شده است  .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 17:3  توسط ملاحسنی  | 

مسابقه انشانویسی با موضوع آب

قابل توجه همه دانش آموزان عزیز

همه شما دعوت هستید به مسابقه انشانویسی با موضوعات زیر :

اگر آب نبود

اهمیت حفظ منابع آبی

ترویج فرهنگ صرفه جویی در بحران آب

 

-شروع و پایان مناسب داشته باشد.
-در کنار موضوع و محتوای مشخص، دارای ویژگیهای ادبی باشد.
-ساده و روان باشد.
-تقلیدی نباشد و حاصل اندیشه و تخیلات خود نویسنده باشد.
-واژه‌ها و ترکیبات در آن درست و متناسب با موضوع و فضای کلی نوشتار به کار رفته‌باشد.
-قواعد دستور زبان فارسی در آن رعایت شده باشد.
علائم نگارشی(نقطه، ویرگول، دونقطه و...) در آن درست به کار رفته‌باشد.
-بر روی برگه A4 حداکثر در دو صفحه و سی سطر و حداقل در یک صفحه و پانزده سطر نوشته شده‌باشد.

 

زمان حداکثر  تا       20/ 8 / 1398

 

جوایز برگزیدگان در مرحله کشوری :

ده  انشای برتر بر روی لوح فشرده به صورت صوتی بارگذاری شده ، هم چنین لوح تقدیر و  جایزه ارزنده ای از طرف بانک مسکن اهدا می گردد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ساعت 14:58  توسط ملاحسنی  | 

ساعت تفکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۸ساعت 15:16  توسط ملاحسنی  | 

آفرینش مورچه

 

 

Image result for ‫مورچه‬‎

 

امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه ای درباره شگفتی های آفرینش مورچه چنین می فرماید: «به مورچه و کوچکی جثه آن بنگرید، که چگونه لطافت خلقت او با چشم و اندیشه انسان درک نمی شود. نگاه کنید چگونه روی زمین راه می رود و برای به دست آوردن روزی خود تلاش می کند. او دانه ها را به لانه خود منتقل می سازد و در جایگاه مخصوص نگه می دارد. در فصل گرما برای زمستان تلاش کرده و به هنگام درون رفتن، بیرون آمدن را فراموش نمی کند. روزی مورچه تضمین گردیده و غذاهای متناسب با طبعش آفریده شده است... اگر در مجاری خوراک و قسمت های بالا و پایین دستگاه گوارش و آن چه در درون شکم او از غضروف آویخته به دنده تا شکم، و آن چه در سر اوست از چشم و گوش اندیشه کنی، از آفرینش مورچه دچار شگفتی شده و از وصف او به زحمت خواهی افتاد. پس بزرگ است خدایی که مورچه را بر روی دست و پایش بر پا داشت و پیکره وجودش را با استحکام قرار داد و در آفرینش آن، هیچ قدرتی او را یاری نداد و هیچ آفریننده ای کمکش نکرد».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 11:14  توسط ملاحسنی  | 

ملخ

Image result for ‫ملخ‬‎

 

اعضا و جوارح ملخ
امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه ای، ضمن توجه به اعضا و جوارح مَلخ، درباره شگفتی های آفرینش آن، چنین می فرماید: «اگر می خواهی، در مورد شگفتی ملخ سخن بگو که خدا برای او دو چشم سرخ و دو حدقه چونان ماه تابان آفرید، و به او گوش پنهان، و دهانی متناسب اندامش بخشید. ملخ، حواسی نیرومند و دو دندان پیشین دارد که گیاهان را می چیند، و دو پای داس مانند که اشیا را برمی دارد. کشاورزان از آن ها می ترسند و قدرت دفع آن ها را ندارند؛ گرچه همه متحد شوند. ملخ ها، نیرومندانه وارد کشتزار می شوند و آن چه میل دارند می خورند، در حالی که تمام اندامشان به اندازه یک انگشت باریک نیست».

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 10:53  توسط ملاحسنی  | 

خفاش

Image result for ‫خفاش‬‎

خفاش، پرنده شب
در خطبه ای از امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام درباره شگفتی های آفرینش خفاش چنین آمده است: «از زیبایی های صنعت پروردگاری و شگفتی های آفرینش او، همان اسرار پیچیده حکیمانه در آفریدن خفاشان است. روشنی روز که همه چیز را می گشاید، چشمانشان را می بندد و تاریکی شب که هر چیز را به خواب فرو می برد، چشمان آن ها راباز می کند.... روشنی آفتاب، خفاش را از رفتن در تراکم نورهای تابنده اش باز می دارد و در خلوتگاه های تاریک پنهان می سازد؛ که خفاش از حرکت در نور درخشان ناتوان است. پس او در روز پلک ها را بر سیاهی دیده ها اندازد و شب را چونان چراغی برمی گزیند که در پرتو تاریکی آن، روزی خود را جستجو می کند و سیاهی شب، دیده های او را نمی بندد و به خاطر تاریکی زیاد، از حرکت و تلاش باز نمی ماند. آن گاه که خورشید پرده از رخ بیفکند و سپیده صبحگاهان بدمد و لانه تنگ سوسمارها از روشنی آن روشن شود، خفاش پلک ها بر هم می نهد و بر آن چه در تاریکی شب به دست آورده، قناعت می کند».
بال خفاش
در سخنانی از امیرمؤمنان علیه السلام ، درباره شگفتی های خلقت بال های خفاش می خوانیم: «پاک و منزه است خدایی که شب را برای خُفاشان چونان روز روشن و مایه به دست آوردن روزی قرار داد، و روز را چونان شب تار، مایه آرامش و استراحت آن ها انتخاب فرمود، و بال هایی از گوشت برای پرواز آن ها آفرید، تا به هنگام نیاز به پرواز، از آن استفاده کنند. این بال ها همانند لاله های گوش اند، بی پر و بدون رگ های اصلی، اما تو جای رگ ها و نشانه های آن را به خوبی مشاهده می کنی.
خداوند برای خفاشان دو بال قرار داد، نه آن قدر نازک که درهم بشکند ونه چندان محکم که سنگینی کند. آن ها پرواز می کنند، در حالی که فرزندانشان به ایشان چسبیده و به مادر پناه برده اند. اگر فرود آیند، با مادر فرود می آیند و اگر بالا روند، با مادر اوج می گیرند. از مادرانشان جدا نمی شوند تا آن هنگام که اندام جوجه نیرومند و بال ها، قدرت پرواز کردن پیدا کند و بداند که راه زندگی کردن کدام است و مصالح خویش را بشناسد. پس پاک و منزه است پدید آورنده هر چیزی که بدون هیچ الگویی باقی مانده از دیگری، هستی را آفرید».

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 10:47  توسط ملاحسنی  | 

«خداشناسي» از راه زيبائي هاي خلقتِ پر «طاووس»

پرسش : امام علي(ع) در خطبه 165 نهج البلاغه، از زيبائي هاي خلقت پر «طاووس» چه استفاده اي براي خداشناسي مي كند؟

پاسخ اجمالی:

حضرت علي(ع) در خطبه 165، در بیان زیبایی های خلقت پر «طاووس» مي فرمايد: «گاه او از پرهايش بيرون مى آيد و لباسش را از تن خارج مى كند. پرها پشت سر هم مى ريزند و به دنبال آن پى در پى مى رويند. پرها از نى هایشان فرو مى ريزد، همچون ريزش برگها از شاخه ها، سپس رشد مى كند، تا بار ديگر به شكل اول درآيد، اگر تارى از تارهاى پر او را بررسى كنى گاه سرخ گلرنگ را به تو نشان مى دهد و گاه رنگ سبز زبرجدى و زمانى زرد طلايى». با اين حال چگونه عقل به كُنه ذات و صفات آفريدگارِ اين مخلوق برسد؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان ۱۳۹۸ساعت 20:32  توسط ملاحسنی  | 

گزار / گذار

چرا گاهی در تشخیص این دو فعل از یکدیگر و نوشتن آن‌ها دچار اشتباه می‌شویم؟

ابوالحسن نجفی در کتاب «غلط ننویسیم» (فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی) درباره تفاوت «گذاشتن / گزاردن» می‌نویسد:

«عده‌ای گمان می‌کنند که اگر گذاشتن دلالت بر عملی عینی و ملموس نکند یا، به بیان دیگر، اگر مفعول آن جسم نباشد، باید با حرف «ز» نوشته شود. مثلا قانون یا بدعت یا بنیان چون جسم عینی و ملموسی نیست در ترکیب با این فعل لابد می‌شود قانون‌گزار یا بدعت‌گزار یا بنیان‌گزار. این تصور نادرست در وهله نخست ناشی از خلطِ معنای حقیقی و معنای مجازی گذاشتن و در وهله بعد ناشی از خلط معنای این فعل با معنای فعل گزاردن است.»

گذاشتن،

در معنای حقیقی کلمه، «قرار دادن به طور عینی و مشهود» است، مثلا: «لیوان را روی میز می‌گذارم» یا «کتاب را در قفسه گذاشت». اما گذاشتن مجازا به معنای «قرارداد کردن، وضع کردن، تأسیس کردن» است و چون مقصود از قانون‌گذار کسی است که قانون را وضع و بنا می‌کند (و نه فرضا کسی که قانون را اجرا می‌کند» باید به همین صورت، یعنی با حرف «ذ» نوشته شود.

همچنین است قانون‌گذاری به معنای «وضع قوانین»، چنان‌که می‌گویند: «مجلس قانون‌گذاری». بنابراین نوشتن این دو کلمه به صورت قانون‌گزار و قانون‌گزاری غلط است. و نیز بدعت‌گذار کسی است که بدعت را وضع و تأسیس می‌کند (و نه کسی که بدعت را اجرا می‌کند) و بنابراین با حرف «ذ» نوشته می‌شود. نیز بنیان‌گذار، به معنای «موسس» کسی است که بنای کاری یا موسسه‌ای را می‌گذارد و نوشتن آن با «ز» غلط است.

اما گزاردن
 نخست باید دانست که گزاشتن با «ز» و گذاردن با «ذ» غلط است و صحیح گذاشتن و گزاردن است. آمیختن این دو فعلِ از آن‌جا ناشی شده است که صیغه امری هر دو از لحاظ آوایی یکسان است،‌ یعنی امرِ گذاشتن می‌شود «گُذار» و امرِ گزاردن می‌شود «گُزار». ولی معنای آن‌ها البته یکسان نیست. «گزاردن« معانی متعدد دارد که همه آن‌ها را می‌توان در دو معنی به شرح زیر خلاصه کرد:

1) یکی به معنای «به جا آوردن» یا «ادا کردن» یا بر طبق کاربست معاصران، «اجرا کردن» و «انجام دادن». مثلا نماز گزاردن یعنی «ادا کردن نماز». بنابراین باید نوشت: نمازگزار و نه نمازگذار؛ یا وام گزاردن یعنی «ادا کردن وام». بنابراین وام‌گزار صحیح است و نه وام‌گذار و نیز حج‌گزار صحیح است؛ یعنی «انجام‌دهنده مناسک حج» و نه حج‌گذار. همچنین باید نوشت: خراج‌گزار، سپاس‌گزار، خدمت‌گزار، حق‌گزار، پاسخ‌گزار، مدح‌گزار، سنت‌گزار (به معنای «به جای‌آورنده سنت» و مقصود از آن «به‌جا آورنده نماز نافله» است) و جز این‌ها. از همین معنی است که ترکیب کارگزار، یعنی «انجام‌دهنده و اجراکننده کار» ساخته شده است. ترکیب پیغام‌گزار را می‌توان دو گونه تفسیر کرد: «کسی که پیغام را ادا می‌کند» یا «کسی که پیغام را بازگو می‌کند» (در صورت اخیر، معنای دوم گزاردن منظور است)

2) معنای دوم گزاردن «برگرداندن از زبانی به زبان دیگر یا از بیانی به بیان دیگر یا، به تعبیر این زمان، از نظامی (سیستمی) به نظام دیگر» است. بنابراین مرادف است با «ترجمه کردن» (گزارنده و گزارش به معنای «مترجم» و «ترجمه» بوده است) یا «تعبیر کردن» و «شرح دادن» (خواب‌گزاری یعنی «تعبیر خواب» و خواب‌گزار یعنی «معبّر»). اصطلاحات گزارش‌گر و خبرگزار و خبرگزاری که امروزه در معنای خاصی به کار می‌روند یا از همین معنای اخیر گرفته شده‌اند یا مانند پیغام‌گزار از معنای اول گزاردن.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۸ساعت 9:27  توسط ملاحسنی  |