روزي فقيري به در خانه مردي ثروتمند ميرود تا پولي را به عنوان صدقه از او بخواهد.
هنوز در خانه را نزده بود که از پشت در شنيد که صاحب خانه با افراد خانواده خود بحث و درگيري دارد که چرا فلان چيز کم ارزش را دور ريختيد و مال من را اين طور هدر داديد؟!
مرد فقير که اين را ميشنود قصد رفتن ميکند و با خود ميگويد وقتي صاحبخانه بر سر مال خود با اعضاي خانوادهاش اين طور دعوا ميکند، چگونه ممکن است که از مالش به فقيري ببخشد؟!
از قضا در همان زمان در خانه باز ميشود و مرد ثروتمند از خانه بيرون ميزند و فقير را جلوي خانه ميبيند. از او ميپرسد اينجا چه ميکند؟ مرد فقير هم ميگويد کمک ميخواسته اما ديگر نميخواهد و شرح ماجرا ميکند.
مرد غني با شنيدن حرفهاي او، لبخندي ميزند، دست در جيب ميکند مقداري پول به او ميبخشد، و مي گويد: حساب به دينار، بخشش به خروار.
از آن زمان اين ضرب المثل را در مورد افرادي به کار مي برند که حواسشان به حساب و کتابشان هست، اما در زمان مناسب هم بي حساب و کتاب مال خود را ميبخشند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ساعت 16:55  توسط ملاحسنی
|
براي پختن پلو بمقدار زياد از قابلمه هاي بزرگي به نام ديگ استفاده مي كنند. و از قاشق هاي بزرگي بنام كفگير براي هم زدن و كشيدن پلو استفاده مي شود .
در زمانهاي قديم كه مردم نذر مي كردند و غذا مي پختن ، مردم براي گرفتن غذاي نذري صف مي كشيدند . از آنجا كه جنس كفگيرها فلزي بود وقتي به ديك مي خورد صدا مي داد .
هنگامي كه غذا در حال تمام شدند بود و پلو به انتها ميرسيد اين كفگير در اثر برخورد به ديك صدا مي داد و آشپزها وقتي كه غذا تمام ميشد كفگير را ته ديك مي چرخاندند و با اينكار به بقيه كساني كه در صف بودند خبر ميدادند كه غذا تمام شده است .
كم كم اين كار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتي كسي از آنها سوال مي كرد كه غذا چي شد . مي گفتند از بدشانسي وقتي به ما رسيد كفگير به ته ديك خورد(يعني غذا تمام شد ) .
امروزه از اين ضرب المثل موقعي استفاده مي شود كه مي خواهند به فردي بگويند دير رسيده و ديگر مثل قبل توانائي يا ثروت قبلي را ندارد و قادر به كمك كردن به او نيستند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ساعت 16:39  توسط ملاحسنی
|
گندم از گندم بروید جو ز جو
ارباب دستور داد که در زمین کنجد بکارد، ولی غلام جُو کاشت.
وقتِ درو، ارباب پرسید: چرا جُو در زمین کاشته ای؟ غلام جواب داد: از خدا امید داشتم که کنجد برویاند. ارباب با عصبانیت گفت: مگر می شود جو بکاری و دعا کنی کنجد بروید!
غلام گفت: تو را می بینم که خدای تعالی را نافرمانی می کنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.
ارباب از این سخن غلام به گریه افتاد و او را آزاد ساخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:39  توسط ملاحسنی
|
فراوانی ضرب المثل که باآب ساخته شده اند دلیل براهمیت آب درفرهنگ ایرانی است مانند :
✅آب ازدستش نمی چکد(خسیس بودن)
✅آب از سرچشمه گل آلود است!(خرابی ذات فرد)
✅آب از آب تکان نمی خورد(بی اثربودن)
✅آب پاکی را روی دستش ریخت(اتمام حجت)
✅آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم(تلاش بیهوده)
✅از آب گل آلود ماهی می گیرد(موقعیت طلب)
✅آب زیرکاه است(آدم مرموز و لفاف)
✅آب که یه جا بمونه،می گنده( افراد بی مصرف)
✅آب که سر بالا رفت،قورباغه ابو عطامی خونه(دلیل کاذب)
✅آب را گل نکنیم(سوء استفاده گر)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۹۵ساعت 23:24  توسط ملاحسنی
|
آتش بیار معرکه ،برای کسی به کار می برند که در ماهیت و اصل دعوا و مشاجره ی میان چند تن شرکت ندارد، اما کارش تشدید این دعوا و مشاجره و گرم نگاهداشتن آتش اختلاف در میان آنان است.
دو ساز ضرب و دف ازچوب وپوست تشکیل شده است. پوست این دو ساز در بهار و تابستان خشک و منقبض و در پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است مرطوب و منبسط می گردد.در بهار و تابستان لازم است که این پوست هر چند ساعت یک بار مرطوب و تازه گردد تا صدای آن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند. این وظیفه بر عهده ی دایره نم کن بود که ظرف آبی جلوی خود قرار می داد و ضرب و دف رانم می داد و تازه نگاه می داشت. در پائیز و زمستان همین شخص که حالا آتشبیار نامیده می شد پوست های مرطوب شده را روی منقل آتش می گرفت و با حرارتدادن خشک می کرد.
این شخص که از موسیقی چیزی نمی دانست نه میتوانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت، اماوجودش به قدری موثر بود که اگر دست از کار می کشید دستگاه طرب می خوابید و بساط معرکه و شادی مردم برچیده می شد.
دستگاه موسیقی و طرب در گذشته از نظر مذهبی بیشتر از امروز موردبی اعتنایی بود و گناه اصلی وجود آن را آتش بیار می دانستند و بر این باوربودند که اگر او ضرب و دف را آماده نکند دستگاه موسیقی و عیش نیز خود به خود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی گردد. افراد سخن چین و فتنه انگیز که در اصل مشاجرات شرکت ندارند، با بدگویی کردن و ایجاد شبه آتش اختلافات را دامن می زنند آن ها را به آتش بیار معرکه تشبیه می کنند.🌿🌺
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:19  توسط ملاحسنی
|

پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار در گذشته از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.
اما از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگهایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» موسوم بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبدهای را مورد حمله قرار داده و پاچه میگرفتند.
از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن دربهای بازار و طبیعتاً ول شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست میشد و صدایی بلند و گسترده داشت میدمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم.
به این بوق که 3 بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته میشود «بوق سگ» میگفتند.
افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج میشدند. امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد میگویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت 19:38  توسط ملاحسنی
|
می گویند، اگر كسی چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو كند،حضرت خضر به دیدنش میآید و آرزوهایش را برآورده میكند سی و نه روز بود كه مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد و جلو در خانهاش را آب میپاشید و جارو میكرد. او از فقر و تنگدستی رنج میكشید. به خودش گفته بود:
اگر خضر را ببینم، به او میگویم كه دلم میخواهد ثروتمند بشوم.مطمئن هستم كه تمام بدبختیها و گرفتاریهایم از فقر و بیپولی است. روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریك و روشن بود كه مشغول جارو كردن شد.كمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاك آن طرفتر ریخته شده است. با خودش گفت:
با اینكه آن آشغالها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز كنم.هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم كثیف باشد..
مرد بیچاره با این فكر آب و جارو كردن را رها كرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغالها را بردارد.
وقتی بیل بهدست برمیگشت، همهاش به فكر ملاقات با خضر بود با این فكرها مشغول جمع كردن آشغالها شد. ناگهان صدای پایی شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی به او نزدیك میشود. پیرمرد جلوتر كه آمد سلام كرد.مرد جواب سلامش را داد.
پیرمرد پرسید: .صبح به این زودی اینجا چه میكنی؟
مرد جواب داد: دارم جلو خانهام را آب و جارو میكنم.آخر شنیدهام كه اگر كسی چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر را میبیند..
پیرمرد گفت: حالا برای چی میخواهی خضر را ببینی؟
مرد گفت: آرزویی دارم كه میخواهم به او بگویم..
پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فكر كن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو..
مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم كارم نشو..
پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن كه من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو..
مرد گفت: تو كه خضر نیستی. خضر میتواند هر كاری را كه از او بخواهی انجام بدهد..
پیرمرد گفت: گفتم كه، فكر كن من خضر باشم هر كاری را كه میخواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم..
مرد كه حال و حوصلهی جروبحث كردن نداشت، رو به پیرمرد كرد و گفت:
اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو كن ببینم..پیرمرد نگاهی به آسمان كرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت.
در یك چشم بههم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد. مرد كه به بیل پارو شدهاش خیره شده بود، تازه فهمید كه پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است.چند لحظهای كه گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی كند و آرزوی اصلیاش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره فهمید كه زحماتش هدر رفته است.به پارو نگاه كرد و دید كه جز در فصل زمستان بهدرد نمیخورد در حالی كه از بیلش در تمام فصلها میتوانست استفاده كند.
از آن به بعد به آدم ساده لوحی كه برای رسیدن به هدفی تلاش كند،اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد،میگویند بیلش را پارو كرده است .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 22:46  توسط ملاحسنی
|
اصطلاح ؛ "حرف_مفت زدن"
داستانی داره که خالی از لطف نیست!
در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگرافخانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به ناصرالدین شاه گفتند تلگرافخانه بیمشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه میخواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیامهایشان به مقصد میرسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!
سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیدهاند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:46  توسط ملاحسنی
|
📚ریشه ضرب المثل📚
"چند مَرده حَلّاجي؟ "
«حسين بن منصور حلاج » یکی از بزرگترین عرفای قرن سوم هجری، در سال 244 هجری قمری در ولایت "طور" از توابع بیضای فارس به دنیا آمد. پدرش به شغل حلاجی (پنبه زنی) مشغول بود و بعدها همین شغل پدر لقب اصلی حسین شد.
حلاج در دوازده سالگی قرآن را از بر کرد و در طول زندگیش در تمام علوم دینی زمان خود به حد کمال رسید، اما به دلیل سوالات خاصی که مطرح می کرد و همچنین ترویج عقیده معروف «انا الحق» خود، متهم به جادوگری شد و توسط فرمان خلیفه وقت به فجیع ترین شکل ممکن، کشته شد.
حلاج تا آخرین لحظات زندگی به عقاید خود وفادار ماند، این رفتار خاص او به شکل مثل در آمده است، به گونه ای که وقتی کسی ادعای انجام کاری سخت را می کند در جوابش این اصطلاح را به کنایه می گویند : «باید دید چند مرده حلاجی؟ » یعنی باید دید تاب و توان تو آیا همانند حلاج هست یا نه.
البته باید گفت که مرحوم «علی اکبر دهخدا» در کتاب «امثال و حکم » اعتقادشان بر این بوده است که این مَثَل ریشه در شغل حلاجی دارد!🌿🌺
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:43  توسط ملاحسنی
|
در زمان گذشته وقتی جنگی رخ می داد، قبایل و حکومت هایي که از نظر نیروی انسانی و سلاح در مقابل دشمن در موقعیت ضعیف تری قرار داشتند، برای دفاع از خود به حیله و نیرنگ متوسل می شدند.
یکی از این حیله های جنگی که معمولا در مناطق پر آب و باتلاقی مثل گیلان و مازندران مورد استفاده قرار می گرفت، این بود که در مسیر حرکت دشمن هر کجا باتلاق یا گودال آبی بود آنرا با کاه و خاشاک می پوشاندند، به گونه ای که هیچ اثری از آن آب نبود و کسی تصور نمی کرد در این مسیر باتلاق یا تله آبی قرار دارد. در نتیجه سپاهیان دشمن که به محل ناآشنا بودند در این گودال ها می افتادند و در این هنگام مورد حمله سپاه ضعیف تر قرار می گرفتند.
از آنجا این مثل باب شد که طرف «آب زیر کاه »است یعنی در ظاهر خیلی موجه و دلسوز نشان می دهد ولی در باطن قصد خراب کردن و آسیب رسانی را دارد.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:41  توسط ملاحسنی
|
📚ریشه ضرب المثل📚 "سنگ كسي را به سينه زدن"
در ورزش زورخانه ای یکی از مهم ترین کارهای که پهلوانان انجام می دهند، «سنگ زدن» است، که معمولا پهلوان دو تخته چوبی را بر روی سینه می برد و آن را همراه با شمارش مرشد جابه جا می کند. اغلب تا پنجاه بار اینکار صورت می گیرد، ولی اگر پهلوان ورزیده باشد این کار را می تواند تا صد و هفده بار انجام دهد، اما بیشتر از آن مجاز نیست.
در گذشته پهلوانان به واقع با سنگ این کار را انجام می دادند و هر کدام از پهلوانان بنا به توانایی خود سنگی مخصوص به خود داشتند، که کس دیگری نمی توانست آنرا بلند کند.
اما گاهی جوانی جویای نام بدون توجه به حرف دیگران سنگ پهلوان صاحب نام را استفاده می کرد که به دیگران نشان دهد، چقدر توانای و ورزیدگی بالایی دارد ،که معمولا جوان مغرور دچار آسیب از ناحیه سر و گردن می شد در نتیجه می گفتند :«سنگ دیگری را به سینه زده» که این بلا به سرش آمده است.
به تدریج مثل «سنگ کسی را به سینه زدن» از گود زورخانه بیرون آمد و وارد کوچه و بازار شد و حتی از معنای اصلیش که نشانه دهنده غرور و نخوت بی جا بود، فاصله گرفت و معنای دلسوزی و محبت بیش از اندازه را به خود گرفت
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:40  توسط ملاحسنی
|
گریه دروغین را به اشك تمساح تعبیر كرده اند. خاصه گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل بپوشد.
ضرب المثل اشک تمساح می ریزد :
سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد. در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند.
پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی توانند از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك می ریزد.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:25  توسط ملاحسنی
|
روزی بود و روزگاری بود یک روز ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد پیش از رفتن به بازار آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد . یکی از آدم های بد کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و طبق نقشه یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند .
اوّلی گفت: عمو جان این بز را چند می فروشی؟ ملانصرالدین گفت: این حیوان گاو است و بز نیست. مرد گفت: گاو است؟ به حق چیزهای نشنیده! مردم بز را به بازار می آورند تا به اسم گاو بفروشند. ملاّ داشت عصبانی می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت .
دوّمی آمد و گفت : ملاّ جان بزت را چند می فروشی ملّا از کوره در رفت و گفت : مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟ ، مرد حیله گر گفت: (چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش)
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان قیمتش چند است» ملا گفت: «ده سکه» خریدار گفت: ده سکه؟ مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد
ملا باز هم عصبانی شد و گفت: گاو؟ پس چی که گاو می فروشم
خریدار گفت : دروغ به این بزرگی! مگر مردم نادان هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند.
ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت : «نکند من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو» خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت : ببخشید آقا! آیا این بز شما شیر هم می دهد؟ مّلا که شک در دلش بود گفت : «نه آقا ، بز است ، به درد این می خورد که زمین را شخم بزند» خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا با آن زمینم را شخم بزنم» ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی به این محترمی هم حرف سه نفر قبلی را تکرار می کند» معامله انجام شد . ملا گاوش را که دیگر مطمئن بود ، بز است به دو سکه فروخت و به خانه اش برگشت
دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت فروختند از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد می گویند : 🌿🌺" بُز خری می کنی"🌿🌺
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:19  توسط ملاحسنی
|
یکی بود یکی نبود . در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد . آدم های زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغ های زیادی گفتند و او را خنداندند.
اما پادشاه همه ی آنها را رو کرد و گفت دروغ های شما باور کردنی هستند . تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش کند . پولی تهیه کرد و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازه ی شهر بنشیند و سبدی ببافد که از دروازه ی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود . بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید.
پادشاه گفت : بگو چه کنم ـ گفت با من به دروازه شهر بیائید با هم به دروازه رفتند جوان زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول احتیاج داشتند از پدر من وام خواستند و پدر من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا کرد و برای پدر شما فرستاد .
اگر حرف مرا باور دارید پس قرض ها را پس بدهید . اگر باور ندارید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید .
پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چاره ای جز این نداشت . از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ بزرگی بگوید می گویند : دروغش از دروازه تو نمی آید ...!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 22:0  توسط ملاحسنی
|
در قدیم برای درست کردن رنگ از نوعی نمک به نام زاج استفاده میکردند که انواع سیاه، سبز، سفید و غیره داشت.
زاغ به جای کلمه زاج به کار برده میشد. زاغ سیاه بیشتر در رنگ نخ قالی، پارچه و چرم استفاده می شد. پیش می آمد که نخ، پارچه یا چرم ساخته کسی بهتر از همکارش می شد. بنابراین همکار پنهانی سراغ ظرف زاغ او می رفت و چوبی در آن می گرداند و با دیدن و بوییدن آن، تلاش می کرد دریابد در آن زاغ چه چیزی افزوده اند یا نوع، اندازه و نسبت ترکیبش با آب یا چیز دیگر چگونه بوده است.
این مثل وقتی به کار می رود که کسی، دیگری را می پاید و می خواهد ببیند او چه می کند و از چیزهایی پنهان و رازهایی آگاه شود که برایش سودمند است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 13:41  توسط ملاحسنی
|
ریشه مثل تونیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد در بیابانت دهد باز
این مثل حكایتی دارد،می گویند خلیفه ی عباسی مردی ظالم وستمگر بود .او غلامی به نام فتح داشت كه بسیار مورد توجه وعلاقه ی خلیفه بود.او دستور داده بود تمام علوم وفنون آن زمان مانند سواركاری ، تیر اندازی و..........را به وی بیاموزند .از قضای روزگار،یك روز هنگامی كه فتح در رود دجله شنا می كرد،امواج بزرگی برخاست واورا در كام خود فرو برد.غواصان وشناگران همه جا به دنبال او گشتند اما اثری از او نیافتند .خلیفه از خبر غرق شدن فتح ناراحت وغمگین شد.اوبرای یافتن غلام،جایزه بزرگی تعیین كرد.پس از مدتی خبر رسیدكه فتح را یافته اند ویابنده ی او مرد گمنامی بود.وقتی فتح به دربار امد،خلیفه خوش حال شدواز او چگونگی واقعه را جویا شد.فتح گفت:هنگامی كه امواج مرا به زیر آب بردند تا چندی در زیر آب بودموبعد از سویی به سویی رانده می شدم.با آشنایی مختصری كه بافن شنا داشتم،خودراروی آب نگاه داشتم.ناگهان موج بلندی مرا به ساحل پرت كرد.وقتی چشم باز كردم خود رادر حفره ای در دیواره ی دجله دیدم شكر گذار خداوند برای نجات جان خویش بودم .اما گرسنه ونگران چشم به امواج دوخته بودم كه ناگهان دیدم قرصی نان كه بر روی طبقی نهاده شده به سوی من می آید.نان را برداشتم ورفع گرسنگی كردم وتا هفت شبانه روز هر روز یك قرص نان بر روی طبقی به سوی من می آمد ومن آن را می خوردم.روز هفتم بود كه دیدم ماهیگیری به آن منطقه آمد ومرا با تور ماهیگیری خودبالا كشید ومن نجات یافتم.اما باید بگویم برروی قرصهای نانی كه برروی طبق می آمد،عبارت «محمدبن حسین الاسكاف»دیده می شد،بهتر است ببینم اوكیست وچرا این كار را می كرده..........متوكل دستور داد به دنبال محمد اسكاف بگردند.سرانجام اورایافتند اما او از آمدن به دربار خلیفه خودداری كردوگفت: مرا با دربارخلیفه كاری نیست .
متوكل از آزادگی او تعجب كردوبرای شناختن این مرد عجیب ،خود به خانه ی او رفت وجریان نان را از اوپرسید.محمد اسكاف گفت:زندگی من چنان است كه هرروز مقداری نان برای اطعام نیازمندان كنار می گذارم؛اماچند روزی بودكه كسی برای بردن نان ها نمی آمد.چون در هر حال این مقدار نان برای من حكم صدقه وخیرات راداشت،آنها را برروی طبقی بررود می انداختم كه لااقل ماهیان دجله از آن استفاده كنند.
متوكل محمد اسكاف را موردتفقد ومهربانی خود قرار دادواورااز مال دنیا بی نیاز كرد.این ضرب المثل یك مصرع از شعر معروف سعدی است:
تو نیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد دربیابانت دهد باز
آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله مشکینی فرمودند:
درایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم ودرخیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید وگفت:پنج ریال داری به من قرض بدهی؟فکر کردم که اگر این پول را به او بدهم خودم بی پول می مانم ولی باخود گفتم که کار این بنده خدا را راه می اندازم خداوند کریم است.پول رابه اودادم چند قدمی که رفتم یکی ازهمشهریهایم به من رسید باهم مصافحه کردیم .موقع خداحافظی پولی دردست من گذاشت ورفت چون نگاه کردم دیدم پنجاه ریال یعنی پنج تومان است.بار دیگر یکی از طلاب به من رسید واز من پنجاه ریال خواست این دفعه نیز باخود گفتم خدا کریم است اکنون که این آقا معطل است کار او را راه می اندازم پول را به اودادم چون مقداری جلوتر رفتم یکی دیگر از همشهریانم را دیدم پس از مصافحه واحوال پرسی پولی در دست من گذاشت ورفت چند قدم جلوتر رفتم دیدم پانصد ریال است یعنی پنجاه تومان ناگاه به یاد آیه شریفه افتادم که هر کس عمل خیری انجام دهد ده برابر به او پاداش می دهیم باراول پنج ریال داشتم شد پنجاه ریال وچون پنجاه ریال راقرض دادم خداوند کریم در عوض پانصد ریال به من برگرداند ایشان می گویند هرچه منتظر شدم ودعا کردم که کسی پیدا شود این پنجاه تومان را قرض بگیرد بلکه پانصد تومان شود دعایم مستجاب نشد
یادمان باشد که اجر اعمالمان را از خدا بخواهیم
تو نیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد دربیابانت دهد باز
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
که با پنسیلین درمان شد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 13:41  توسط ملاحسنی
|