جوجه عقاب
تو همانی هستی که می اندیشی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد .
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید .
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست .
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت . اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی .
تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد ، متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتنند و پرواز می کردند .
عقاب آهی کشید و گفت : ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم .
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند : تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد .
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد .
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد .
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت .
"تو همانی که می اندیشی ، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی ، به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن .
✍️گابریل گارسیا مارکز