از جهان تا خدا ، هزار ایستگاه بود .

ادبیات رویکرد تربیتی ( کلاس شیشه ای )

بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی        تا بوکه تو چون سرو خرامان بدرآیی     

از جهان تا خدا ، هزار ایستگاه بود .

 

ديروز شيطان را ديدم
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده ،فريب مي فروخت
مردم دورش جمع شده بودند ،هياهو مي كردند و بيشتر مي خواستند
توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص،دروغ و خيانت ،جاه طلبي و قدرت
هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد
بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان
بعضي ها ايمان مي دادند و بعضي ها آزادگي شان را
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد
حالم را بهم مي زد دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم
انگارذهنم راخواند موذيانه خنديد و گفت :من كاري با كسي ندارم
فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم
نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد ،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت :البته تو با اين ها فرق داري
تو زيركي ومومن ، زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد
اين ها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب مي خورند
از شيطان بدم مي آمد حرف هايش اما شيرين بود
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
ساعت ها كنار بساطش نشستم. تا اين كه چشمم به جعبه اي از عبادت افتاد كه لاي چيزهاي ديگر بود
دور از چشم شيطان آن را بربداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خود گفتم:بگذار يك بار هم شده کسی چيزي از شيطان بدزدد .بگذار يك بار هم او فريب بخورد
به خانه آمدم و در كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما چيزي جز غرور نبود
جعبه عبادت از دستم  افتاد و غرور توي اتاق ريخت .فريب خورده بودم
دستم را روي قلبم گذاشتم ،نبود.فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتم
تمام راه را دويدم ،تمام راه لعنتش كردم،تمام راه خداخدا كردم
مي خواستم يقه ی نا مردش را بگيرم ،عبادت درو غي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم
به ميدان رسيدم ،شيطان اما نبود
ان وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم از ته دل
اشك هايم كه تمام شد بلند شدم ،بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم ،كه صدايي شنيدم
صداي قلبم بود
پس همانجا بي اختيار به سجده افتادم به شكرا نه ی قلبي كه پيدا شده بود
درها را ببند ،پنجره ها را هم . پرده ها رابكش. درزها را بگير . روزنه ها را هم
او هميشه آنجا ايستاده است . آن طرف خيابان . روبه روي خانه ات
تو را مي پايد . مي روي و مي آيي ،مي خوابي و بيداري و او چشم از تو بر نمي دارد
كمين كرده است و منتظر است
منتظر يك آن ، يك لحظه ،يك فرصت
تا اين در باز بماند و اين پنجره نيم بسته
منتظر است منتظر يك روزن ،يك رخنه،يك سوراخ
مي خواهد تند و گستاخ و بي مهابا داخل شود پيش از آنكه بفهمي و باخبر شوي
پيش از آنكه كاري كني ،جستي بزند و مثل دوال پايي دستش را دور گردنت ببندد و پايش را دور كمرت
مي خواهد سوارت شود آنقدر كوچكت كند ،آن قدر مچاله كه توي مشت او جا شوي
آن وقت تو را توي جيبش مي گذارد و مي رود
اين همه آرزوي اوست
آرزوي شيطان اما واي ،كه بستن درها و گرفتن روزن ها كافي نيست
زيرا او پيري كهنسال است
هزار اسم دارد و هزار نقاب
هر اسمي را كه بخواهد قرض مي گيرد و هر قيافه اي را به عاريت
شيطان دشوار مي شود و دشوارتر و آن وقت كه در مي زند و لبخند،آن وقت كه به زور نمي آيد
آراسته و موجه مي آيد
با لباس دوست ، با نقاب عاشق
دست هايش از شعبده است و چشم هايش از جادو
به رنگ تو در مي آيد و آن مي كند كه تومي خواهي
زشتت را زيبا و بدت را خوب جلوه مي دهد
تحسينت مي كند و تعريفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه مي كني و اين آغاز فروپاشي است
****
پرده را كنار مي زنم هنوز آن جا ايستاده است . طناب هلي وسوسه در دستش است
خدايا ،خدايا،خدايا شمشيري از عشق مي خواهم و جوشني از ايمان
مي خواهم به جنگش بروم كه من كارزار را از پرهيز دوستر دارم
تنهاتو ،تنها تو ياريم كن در روز مصاف ودر آوردگاه دل
"عرفان نظر آهاري"

.............................................................................................................................

 از جهان تا خدا ، هزار ایستگاه بود .

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبُک می شد . زیرا سبکی ، قانون خداست ...
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید .
پیامبر گفت : « اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند .
اما اندکی باز هم ماندند .
قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
« درود بر شما ، راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . »

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ،
دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری ...


......

از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد نوشته عرفان نظر آهاری

 

.............................................................................................................................

 

- پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

.............................................................................................................................

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم. هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي، اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است.

.............................................................................................................................

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.

.............................................................................................................................

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 15:36  توسط ملاحسنی  |