تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
ریشه مثل تونیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد در بیابانت دهد باز
این مثل حكایتی دارد،می گویند خلیفه ی عباسی مردی ظالم وستمگر بود .او غلامی به نام فتح داشت كه بسیار مورد توجه وعلاقه ی خلیفه بود.او دستور داده بود تمام علوم وفنون آن زمان مانند سواركاری ، تیر اندازی و..........را به وی بیاموزند .از قضای روزگار،یك روز هنگامی كه فتح در رود دجله شنا می كرد،امواج بزرگی برخاست واورا در كام خود فرو برد.غواصان وشناگران همه جا به دنبال او گشتند اما اثری از او نیافتند .خلیفه از خبر غرق شدن فتح ناراحت وغمگین شد.اوبرای یافتن غلام،جایزه بزرگی تعیین كرد.پس از مدتی خبر رسیدكه فتح را یافته اند ویابنده ی او مرد گمنامی بود.وقتی فتح به دربار امد،خلیفه خوش حال شدواز او چگونگی واقعه را جویا شد.فتح گفت:هنگامی كه امواج مرا به زیر آب بردند تا چندی در زیر آب بودموبعد از سویی به سویی رانده می شدم.با آشنایی مختصری كه بافن شنا داشتم،خودراروی آب نگاه داشتم.ناگهان موج بلندی مرا به ساحل پرت كرد.وقتی چشم باز كردم خود رادر حفره ای در دیواره ی دجله دیدم شكر گذار خداوند برای نجات جان خویش بودم .اما گرسنه ونگران چشم به امواج دوخته بودم كه ناگهان دیدم قرصی نان كه بر روی طبقی نهاده شده به سوی من می آید.نان را برداشتم ورفع گرسنگی كردم وتا هفت شبانه روز هر روز یك قرص نان بر روی طبقی به سوی من می آمد ومن آن را می خوردم.روز هفتم بود كه دیدم ماهیگیری به آن منطقه آمد ومرا با تور ماهیگیری خودبالا كشید ومن نجات یافتم.اما باید بگویم برروی قرصهای نانی كه برروی طبق می آمد،عبارت «محمدبن حسین الاسكاف»دیده می شد،بهتر است ببینم اوكیست وچرا این كار را می كرده..........متوكل دستور داد به دنبال محمد اسكاف بگردند.سرانجام اورایافتند اما او از آمدن به دربار خلیفه خودداری كردوگفت: مرا با دربارخلیفه كاری نیست .
متوكل از آزادگی او تعجب كردوبرای شناختن این مرد عجیب ،خود به خانه ی او رفت وجریان نان را از اوپرسید.محمد اسكاف گفت:زندگی من چنان است كه هرروز مقداری نان برای اطعام نیازمندان كنار می گذارم؛اماچند روزی بودكه كسی برای بردن نان ها نمی آمد.چون در هر حال این مقدار نان برای من حكم صدقه وخیرات راداشت،آنها را برروی طبقی بررود می انداختم كه لااقل ماهیان دجله از آن استفاده كنند.
متوكل محمد اسكاف را موردتفقد ومهربانی خود قرار دادواورااز مال دنیا بی نیاز كرد.این ضرب المثل یك مصرع از شعر معروف سعدی است:
تو نیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد دربیابانت دهد باز
آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله مشکینی فرمودند:
درایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم ودرخیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید وگفت:پنج ریال داری به من قرض بدهی؟فکر کردم که اگر این پول را به او بدهم خودم بی پول می مانم ولی باخود گفتم که کار این بنده خدا را راه می اندازم خداوند کریم است.پول رابه اودادم چند قدمی که رفتم یکی ازهمشهریهایم به من رسید باهم مصافحه کردیم .موقع خداحافظی پولی دردست من گذاشت ورفت چون نگاه کردم دیدم پنجاه ریال یعنی پنج تومان است.بار دیگر یکی از طلاب به من رسید واز من پنجاه ریال خواست این دفعه نیز باخود گفتم خدا کریم است اکنون که این آقا معطل است کار او را راه می اندازم پول را به اودادم چون مقداری جلوتر رفتم یکی دیگر از همشهریانم را دیدم پس از مصافحه واحوال پرسی پولی در دست من گذاشت ورفت چند قدم جلوتر رفتم دیدم پانصد ریال است یعنی پنجاه تومان ناگاه به یاد آیه شریفه افتادم که هر کس عمل خیری انجام دهد ده برابر به او پاداش می دهیم باراول پنج ریال داشتم شد پنجاه ریال وچون پنجاه ریال راقرض دادم خداوند کریم در عوض پانصد ریال به من برگرداند ایشان می گویند هرچه منتظر شدم ودعا کردم که کسی پیدا شود این پنجاه تومان را قرض بگیرد بلکه پانصد تومان شود دعایم مستجاب نشد
یادمان باشد که اجر اعمالمان را از خدا بخواهیم
تو نیكی می كن ودر دجله انداز كه ایزد دربیابانت دهد باز
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
که با پنسیلین درمان شد