دوستان سلام
شما در قسمت اول طرح ویژه سازی درس ادبیات فارسی با حافظ آشنا شدید در قسمت دوم با سهراب سپهری آشنا می شویم و یکی از اشعار او را با هم می خوانیم . لطفا شعر زیر را که قسمتی از شعر بلند صدای آب هست را بخوانید.
سهراب سپهری :
سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ تهران) شاعر، نویسنده و نقاش بود. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شدهاست. صدای پای آب نام پنجمین کتاب از هشت کتاب (مجموعه اشعار ) سهراب سپهری است. شعر سهراب سپهری شعر نیمایی است. تمامی اشعار او تصویرسازی است. در این شیوه جدید سهراب سپهری به سبک جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب میشود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهاییهایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود. شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازهاست که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویرسازی میکند. از معروفترین شعرهای وی میتوان به: نشانی، صدای پای آب و مسافراشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. شاعر از پیشینه خانوادگی خود آغاز میکند و با گذر زمان و پخته شدن در جریان زندگی ادامه میدهد. سهراب صدای پای آب را در سال ۱۳۴۳ در یکی از روستاهای اطراف کاشان به نام چنار سروده و آن را به شبهای خاموش مادرش تقدیم کرده است.
قسمتی از شعر بلند : صدای پای آب،
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان؛
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم.
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را باد، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف میخوانم.
پی "قد قامت" موج.
کعبه ام بر لب آب.
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به شهر.
اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود....
پدرم نقاشی میکرد./
تار هم میساخت، تار هم میزد.
/ خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه.
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش میشد.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره میچسبانید.
شوق میآمد، دست در گردن حس میانداخت.
فکر، بازی میکرد.
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانهای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من صدای نفس باغچه را میشنوم؛
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی میریزد؛
عطسه آب از هر رخنه سنگ.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان میبخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من میشکفد.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من نمیخندم اگر بادکنک میترکد؛
و نمیخندم اگر فلسفهای، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را، میشناسم.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که میچیند.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا.
لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگیتر شدن پی در پی.
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون"است.
صبحها نان و پنیرک بخوریم؛
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام؛
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد؛
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون؛
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت؛
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت؛
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت؛
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون میشد؛
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها؛
و نپرسیم کجاییم.
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را؛
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؛
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؛
لب دریا برویم. /
تور در آب بیندازیم /
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم /
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم /
دیده ام گاهی در تب، ماه میآید پایین. /
میرسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر میخواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام /
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ.
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبحها وقتی خورشید، در میآید متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر.
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پایتر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم. /